قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
821
تاريخ الفي ( فارسى )
لشكر مخالف از اين سخنان ترسيده قدم پيش نمىنهادند و به مبارزت قاسم جرأت نمىنمودند ، بنابراين قاسم چهار بار خود را بر ميمنه و ميسره و قلب زده بسى دليران را با خاك يكسان كرد ، و هرگاه از تاختن فارغ مىشد به معركه مىآمد و مبارز مىخواست . نوبت آخر كه قاسم مبارز طلبيد ، عمر سعد ارزق شامى را بخواند - و او سپهسالار بعضى از لشكر شام بود - پس گفت : اى ارزق هر ساله ده هزار دينار از يزيد مىستانى و طنطنهء شجاعت به گوش دلاوران شام و عراق مىرسانى ؛ چرا بيرون نمىروى و كار اين جوان را فيصل نمىدهى ؟ ارزق گفت : اى عمر ، اين سخن از تو غريب است . مرا در ولايت شام با هزار سوار برابر مىگيرند ، اكنون به حرب كودكى مىفرستى ؟ مىخواهى كه نام و ناموس مرا درهم شكنى ؟ مرا از محاربه كردن با وى ننگ آيد . عمر سعد بانگ بر وى زد كه : اى مدبر ! زبان تو لال باد اين پسر حسن مجتبى است و نبيرهء حضرت مصطفى و فرزند شير خدا . به خدا اگر ضرورت تشنگى و درماندگى نبودى او را عار آمدى با من سخن گفتن . برو و بهانه مياور تا پيش يزيد محترم و پيش پسر زياد محتشم باشى . ارزق گفت : و اللّه اگر اعضاى مرا به مقراض ريزهريزه سازند من به حرب وى نروم ، امّا چون تو مبالغه دارى چهار پسر دارم همه شجاع و دلاور . يكى را بفرستم تا به ميدان رفته سر او را بياورد و دل تو را از اين انديشه فارغ سازم . پس پسر مهتر خود را بخواند و از مركب خود فرود آمده او را سوار كرد و شمشير خود را در ميان وى بست . پسر ارزق با زره تنگ حلقه و خود فولادى و ساقين و صاعدين روى به ميدان نهاد و نيزه خطى هيجده زرعى به دست گرفته به آراستگى تمام مركب خود را به جولان درآورده بر قاسم حمله آورد . قاسم او را بدين شكوه و آراستگى ديده هيچ نانديشيده بانگ بر مركب زده پيش حملهء او بازرفته نيزه حوالهء سينهء او كرد و او سپر از پولاد پيش روى آورد . نيزهء قاسم بر سپر آمده سنانش بشكست . قاسم نيزه بيفكند و تيغ بركشيده به وى درآمد . او نيز نيزه بينداخت و تيغ از نيام برآورده حوالهء قاسم كرد . قاسم سپر پيش آورد . تيغ پسر ارزق سپر قاسم را دو نيم ساخت و پشت دست قاسم مجروح گشت . امّا محمّد انس از لشكرگاه امام حسين ، عليه السّلام ، ديد كه قاسم سپر ندارد از جاى برجست و سپرى محكم [ و ] فراخدامن به وى رسانيد . ديد كه قاسم را بر پشت دست زخمى رسيده . قدرى از عمامه دريده بر آنجا مىبندد . محمّد انس ملول شده به لشكرگاه بازگشت . قاسم سپر در دست گرفته آهنگ او كرد . پسر ارزق ديگرباره تيغ برآورد تا بر قاسم زند . اتّفاقا اسبش به سرآمد و از پشت مركب درآمده سرش برهنه شد و بر سر موى دراز داشت . قاسم از پشت سر بر او رسيده موى او را در دست پيچيده مركب برانگيخت و او را از روى زمين در ربوده گرد ميدان بگردانيد و مركب به دو دوانيده چنانچه همه اعضايش درهم شكست . پس تيغ او را كه