قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
819
تاريخ الفي ( فارسى )
بينداخت و عباس به تيغ ديگر كار آن ناتمام را تمام ساخت و عبد اللّه را برداشته پيش خيمهء امام حسين آوردند . مخدّرات اهل بيت به گريه درآمدند و مادر عبد اللّه به آه گرم شعلهء آتش سينهسوز برمىافروخت . امّا چون قاسم بن حسن چهرهء برادر خود را كه گلستان ناز بود به خار آن حادثهء جانگداز خراشيده ديد آه از نهاد او برآمده گريانگريان پيش عمّ بزرگوار خود آمده گفت : اى امام دو جهان ! مرا ديگر قوّت مفارقت اقارب نمانده و زمانه مرا از سرير سرور و بهجت بر خاك اندوه و مصيبت نشانده . دستورى ده تا كينهء برادر بازجويم و سؤال اهل ضلال را به تيغ زبان و زبان سنان جواب بگويم . امام حسين او را به واسطهء زارى مادرش اجازت حرب نداد . برادران امام حسين ، عليه السّلام ، سلاح بر خود ساز مىكردند . قاسم به خيمه درآمد و سر به زانوى اندوه نهاده . ناگاه يادش آمد كه پدر تعويذى بر بازوى وى بسته و فرموده كه اگر اندوه بسيار و ملال بيشمار وقتى بر تو غلبه كند اين تعويذ را باز كن و بر خوان و بدانچه در آنجا نوشته است كار كن . قاسم با خود گفت : [ 112 ب ] : تا من بودهام چنين حالتى مرا هرگز نيفتاده و بدينسان ملالى دست نداده ، بيا تا تعويذ را بخوانم و مضمون آن بدانم . پس آن تعويذ را از بازوى خود بازگرفت و بگشاد ؛ ديد كه امام حسن ، عليه السّلام ، به خط مبارك خود نوشته است كه : « اى قاسم ! وصيت مىكنم تو را كه چون برادرم و عمّت حسين را بينى در كربلا به دست شاميان دغا و كوفيان بىوفا گرفتار شده زينهار كه سر خود را در قدم وى اندازى و جان خود را براى وى روان دربازى و هرچند تو را از مصاف بازدارند تو مبالغه نمايى و در الحاح و ابرام افزايى كه جان فداى حسين كردن مفتاح باب شهادت و وسيلهء ادراك اقبال و سعادت است . » قاسم چون بر مضمون وصيّتنامهء امام حسن ، عليه السّلام ، اطّلاع تمام يافت از روى نشاط تمام روى به امام حسين آورده آن نوشته را به دست وى داد . امام حسين چون آن مكتوب را بديد آه سرد سوزناك از جگر بركشيد و زار و زار بگريست و گفت : اى جان عمّ ، اين وصيّت پدرت است نسبت به تو ، مىخواهى كه بدين وصيت كار كنى ؟ مرا نيز دربارهء تو وصيّتى فرموده . من نيز مىخواهم كه آن را به جاى آرم . بيا تا ساعتى در اين خيمه درآييم و بدان وصيّت قيام نماييم . پس دست قاسم را گرفته به خيمه درآورد و برادر خود عون و عباس را طلبيد و مادر قاسم را گفت جامههاى نو قاسم را بيار تا درپوشد و خواهر خود زينب را گفت كه عيبهء جامهء برادرم حسن را بيار . عيبه را پيش آن جناب حاضر ساختند سر عيبه را بگشاد و دراعهء امام حسن ، عليه السّلام ، و يك جامهء قيمتى خود در قاسم پوشانيده و عمامهاى زيبا به دست مبارك خود بر