قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
816
تاريخ الفي ( فارسى )
خود درآمد و گفت : اى خلاصهء خاندان رسالت و امامت و نقاوهء دودمان ولايت و كرامت ، مرا دستورى ده كه طاقت فراق خويشان ندارم و با مهاجرت ايشان تحمّل نمىآرم . امام حسين گفت : اى جان عمّ ، چگونه اجازت حرب فرمايم ؟ كه تو يادگار برادر منى و با جان شيرين برابرى . پس عبد اللّه سوگند به امام حسين داده اجازت گرفت و روى به ميدان نهاد و به طلب مبارز توقّف نكرده از گرد راه روى به قلب لشكر عمر سعد نهاده تا نزديك عمر سعد رسيده خرمن عمر بيست و دو كس را به باد فنا برداد . عمر سعد از بيم تيغ عبد اللّه بن حسن عنان برتافته در ميان سواران گريخت . عبد اللّه به ميدان بازگشته زمانى بياسود . آنگه مبارز طلبيد . چون عمر سعد ديد كه عبد اللّه روى به عرصهگاه ميدان آورد باز پيش صف لشكر آمد و مردمان را بر حرب تحريص مىكرد و وعدههاى زر و خلعت و مركب و غلام مىداد . بخترى عمرو شامى پيش وى آمد كه : اى پسر سعد ! دعوى سپهسالارى مىكنى و داعيهء سالارى دارى . نيك مىگريختى از تيغ اين جوان هاشمى ! عمر سعد خجل زده شده گفت : اى بخترى ! جان عزيز است و عمر عوض ندارد . اگر نگريختمى جان از كف بيرون نبردمى و عمر عزيز را وداع كردمى ، و اگر خواهى سخن من بدانى اينك اين پسر در ميدان ايستاده و ديدهء انتظار بر راه مبارز نهاده . برو تا دستبرد هاشميان ببينى . بخترى از سخن عمر سعد منفعل شده آتش غضب او مشتعل گشته با پانصد سوار كه حاضر او بودند روى به عبد اللّه نهادند . از صف امام حسين محمّد ابن انس ، اسد بن ابى دجانه ، و فيروزان ، غلام امام حسين ، درآمدند . فيروزان خود را پيش افكنده در برابر بخترى آمد . بخترى از غايت خشم بر فيروزان حمله كرد و فيروزان [ 112 الف ] با نيزه با او درآويخت . عبد اللّه بن حسن بر غلام خود بترسيده نيزه درربود و روى بدان سواران نهاده و اسد و محمّد در عقب وى حمله كردند . فيروزان چون ديد كه عبد اللّه بن حسن حمله كرد او نيز از بخترى برگشته با ايشان متّفق شده به يك حمله آن پانصد مرد را برداشته مىدوانيد تا به قلب لشكرگاه رسيدند . شبث بن ربعى با پانصد سوار از صف لشكر بجنبيده بانگ بر بخترى زد كه : شرم ندارى كه با اين همه مردان كارى از پيش چهار تن مىگريزى ؟ پس او را با لشكر او بازگردانيد و خود نيز با پانصد سوار حمله كرد و گرداگرد چهار تن فروگرفتند . عبد اللّه روى به شبث آورد و محمّد و اسد با وى بودند . فيروزان بار ديگر بر بخترى حمله كرد و لشكر او را زير و زبر كرد . از عمر سعد منقول است كه : « من در آن روز حرب فيروزان را مشاهده كردم . به خدا سوگند كه اگر يك شربت آب يافتى همهء لشكر ما را كفايت بودى از غايت شجاعتى كه داشت . من مىشمردم كه صد و سى كس را به نيزه و بيست كس را به شمشير هلاك كرد . » آخر ، از بسيارى حرب ، فيروزان كوفته و زخم بسيار خورده خواست كه بار ديگر به ملازمت امام