قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

713

تاريخ الفي ( فارسى )

از بلاد ايشان به حكومت شهرهاى ديگر نفرستى ، كه اخلاق ايشان متغيّر خواهد بود و اخلاصى كه به تو دارند به حال خود نخواهد ماند . و من در حكومت تو از هيچ‌كس نمىترسم الّا از چهار كس از قريش كه آن حسين بن على است و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن الزبير و عبد الرحمن بن ابى بكر . « 1 » اما حسين بن على ، مردى است سبك « 2 » و او را اهل عراق به حال خود نخواهند گذاشت و به يقين كه ايشان به‌واسطهء حسين بن على بر تو خروج خواهند كرد . پس اگر تو بر وى ظفر يا بى البتّه از او درگذر ، كه او را حقّى است عظيم بر ما و قرابت و قربتى است او را با محمّد مصطفى . اما ابن عمر ، مردى است كه در عبادت الهى مشغول است و او را به امارت دنيا و امور آن چندان ميل نيست . بايد كه رعايت خاطر او نمايى و احسان و انعام خود را در هرباب از او معاف ندارى . و اما از عبد الرحمن بن ابى بكر ، چندان فتنه‌اى متصوّر نيست ؛ چه همّت او بر استيفاء لذّت و معاشرت نسوان مقصور است و نظر بر دوستان و ياران خود دارد . هرچه ايشان گويند او آن كند . اگر آن جماعت كارى نكنند و نفرمايند او به لهو خود مشغول مىباشد و از ديدار زنان ساعتى آرام ندارد . دست از او بازدار و هرچه او كند مؤاخذه مكن ؛ چه فضل و رجحان پدر او برتر است از آنچه مىدانى و به جهت روح پدران ملاحظهء حال پسران از واجبات است . و اما از پسر زبير بسيار مىترسم كه مردى مكّار محتال است . گاهى همچون شير گرسنه در روى تو جهد و گاه همچون روباه محيل داستانى پيش آرد كه در او حيران مانى . پس اگر او مكر خود به فعل آرد و تو بر او ظفر يا بى او را پاره‌پاره كن . و اى پسر تا توانى خون قوم خود را مريز ، كه ايشان پناه توأند . و در روضة الصفا آورده كه چون سخن معاويه به حسين بن على رسيد گفت : آه ! آه ! اى پسر ! زينهار كه حسين بن على را نرنجانى و اگر از روى فهم مخالفت كنى به وعد و وعيد اكتفا [ 96 ب ] نمايى و چندانكه توانى حرمت او را نگاهدارى . و اگر از اهل بيت او نزد تو آيند بايد كه به عطاياى ارجمند مخصوص گردانى كه با منتسبان خاندان نبوّت جز به تواضع و احسان زندگانى نمىتوان كرد . و زينهار كه خود را داخل آن جماعت نگردانى كه به حضرت جلّ و علا رسند و خون حسين در گردن ايشان باشد ؛ كه من از عبد اللّه بن عباس شنيده‌ام كه مىگفت : من در حال نزع بر بالين پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، حاضر بودم ، ديدم كه حسين بن على را بر سينهء خويش تنگ گرفته بود و مىگفت : اين فرزند من از عترت من و اخيار ذريّهء من است . اى خداوند بركت از آن كس برگير كه بعد از وفات من حرمت او نگه ندارد . چون اين كلمات

--> ( 1 ) . همان طورى كه قبلا گفته شد ابن اثير از قول ابن حيّان تاريخ فوت عبد الرحمن را سال شصت و هشت هجرى ، يعنى دو سال قبل از اين واقعه ، نقل كرده است . ( 2 ) . سبك : چست و چالاك . - و .