قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

686

تاريخ الفي ( فارسى )

ولايت يزيد را با وى در ميان نهاد . عبد اللّه گفت : دوستدار تو آن كس است كه حق را بىريا با تو بگويد . در اين كار پيش از امضاء عزيمت تدبّر وافى به‌جا آر كه مبادا موجب ندامت و پشيمانى گردد . من در اين سخن غرض ندارم و افشاء اين حكايت نخواهم كرد . آنچه به خاطر رسيد در خلوت با تو گفتم . معاويه چون اين سخن بشنيد بخنديد و گفت : عظيم دليرى مىكنى كه اين كلمات مىگويى . بعد از آن احنف بن قيس را طلبيده با او مشورت كرد . احنف بن قيس جوابى كه سابقا مذكور شد با او گفت . پس معاويه مدّتى در اين انديشه مىپيچيد تا در سال چهل و پنجم از رحلت خير البشر ، عليه و آله التّحيّة من الملك الاكبر ، به اطراف عالم مكتوبات فرستاد و معارف و مشاهير جميع بلاد و امصار را طلب داشته . طايفه‌اى از كوفه و بصره به دمشق رفتند و جمعى از مصر نيز پيش معاويه آمدند . همچنين از بلاد جزاير و ساير بلدان خلقى بسيار در شام مجتمع گشتند . معاويه مجلسى ترتيب داده در مهم بيعت يزيد با ايشان مشورت نمود . شخصى از مردم مدينه كه نام او محمّد بن عمرو بن حزم بود گفت : اى امير المؤمنين ! يزيد را در كرم و مروّت و حسب و نسب هيچ در نمىبايد ، امّا نيك بينديش كه چه كس است كه بر سر امّت محمّد والى مىگردانى . خداى تعالى در روز قيامت واليان و حكّام را از حال رعيّت خواهد پرسيد . معاويه چون اين سخن بشنيد آهى سرد بركشيد و گفت : اى پسر عمرو تو مردى نيكخواهى و به اندازهء عقل و خرد خود سخن گفتى . بر تو بيش از اين نباشد . در اين ولاى كه از اصحاب رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، مانده‌اند بنابر كبر سن سزاوار اين كار نيستند ، و اگر چه اولاد اصحاب موجودند اما من پسر خود را از پسران ايشان دوست‌تر مىدارم . حضار مجلس چون سخن معاويه بشنيدند دم دركشيدند و بازگشتند . معاويه روز ديگر با صحّاك بن قيس كه شحنهء شام بود گفت : من امروز اشراف شام و اكابر ساير بلاد را خواهم طلبيد . بايد كه فرصت نگاهدارى و مرا بر اخذ بيعت يزيد ترغيب و تحريص نمايى . القصّه ؛ چون مجلس منعقد شد ، معاويه زبان به حمد و ثناى باريتعالى گشود و بر مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، درود فرستاد و در تعظيم حفظ شريعت بيضا مبالغهء لا تعد و لا تحصى نمود و در آيهء كريمهء أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ خوضى بليغ به جاى آورد و به تقريبى ذكر يزيد كرد و او را به سخاوت و شجاعت و علم و حلم بستود . در اين محلّ ضحّاك بن قيس برپاى خاست و گفت : اى [ 93 الف ] امير المؤمنين به سرمقصود رسيدى . از اينجا در مگذر . حال جهان و جهانيان گذران است و سرانجام بنى آدم فنا و زوال است و ناچار بعد از تو خلق را واليى بايد كه در تنظيم مهمات ايشان قيام نمايد و به حوائج رعايا - كه ودايع حضرت خالق البرايااند - پردازد . حال يزيد در حسن صورت و يمن سيرت و وفور علم و