قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

638

تاريخ الفي ( فارسى )

را زهرهء آن نيست كه با او مقاتله نمايد . مالك گفت : اين عظيم عيبى باشد . و تازيانه بر اسب زد و در ميدان تاخته بر مبارز سمرقندى حمله كرد . او نيز متوجّه مالك شد . هردو به نيزه درآمده جنگ آغاز كردند . در اثناء ردّ و بدل ، سمرقندى نيزه‌اى حوالهء مالك كرد امّا بر قربوس زين مالك آمد . زين بشكست و از اسب بيفتاد . امّا در ساعت برجسته نيزه به خصم خود رسانيده از اسبش فرود آورد . مبارز سمرقندى خواست كه برخيزد ، امّا مالك پيشدستى نموده او را از زمين در ربوده مىدويد تا پيش سعيد آورد و بر زمينش انداخت . سعيد او را تجسّسها كرد و گفت : اى مالك او را به تو بخشيدم . هرچه خواهى با او بكن . پس مالك او را نكشت و به چهارصد درم به قوم او فروخت و اسب و سلاح او را نيز به هشتصد درم فروخت . القصّه ؛ آن روز ميان لشكر سعيد و لشكر سمرقند تا نماز شام جنگ بود . همچنين يك ماه هر روز ميانهء ايشان جنگ بود و از جانبين خلق بسيار كشته مىشد . مالك هرروز مبارزتها مىنمود و مردانگى ظاهر مىكرد . سعيد از دليرى و شجاعت او بسيار تعجّب مىنمود و خوشحال مىشد ، امّا او را هيچ تشريف نمىداد و در حقّ او انعامى نمىفرمود . مالك از اين سبب بسيار مكدّر بود ، بنابراين قطعه‌اى شكايت‌آميز گفته پيش سعيد فرستاد . سعيد او را شنيد و هيچ التفاتى ظاهر نساخت . مالك او را هجو كرد . چون سعيد از هجو او اطلّاع يافت انديشهء قتل او مصمم گردانيد . امّا آخر از اقارب و اصحاب او ملاحظه نموده او را بخواند و تشريفى نيكو و جايزه‌اى ملوكانه به او ارزانى داشت و عذرها خواست . القصّه ؛ چون جنگ ميانهء ايشان به درازا كشيد سعيد دانست كه سمرقند را به جنگ نتوان گرفت . ناچار طرح صلح در ميان انداخت و اهل شهر نيز به صلح راضى بودند . عاقبة الامر بر مبلغ پانصد هزار درم به شرط آنكه دروازهء شهر بگشايند تا سعيد از يك دروازه درآيد و از دروازهء ديگر بيرون رود صلح مقرّر شد . پس اهل سمرقند مبلغ مذكور را ادا نمودند و سعيد چنانچه مقرّر بود با هزار سوار از يك دروازه درآمده و از دروازهء ديگر بيرون رفت . اخشيدن از براى سعيد تحف و هداياى نفيسه بسيار فرستاد و سعيد از سمرقند برخاسته به جانب بخارا مراجعت نمود . چون به بخارا رسيد چند روز در بيرون بخارا مقام كرد و ملكهء بخارا كس نزديك او فرستاد كه ما به قول خويشتن وفا كرديم تو نيز بر قول خود وفا كن و پسران ملوك بخارا را كه به گرو گرفته‌اى اجازت ده تا در شهر درآيند . سعيد از اين معنى ابا نموده آن جماعت را به ايشان نداد و از آنجا كوچ كرده به مرو رسيد . در مرو مالك بن الرّيب بيمار شد . چون در آن بيمارى از حيات نااميد شد قصيده‌اى گفت كه در ميان شعراى عرب به فصاحت و بلاغت مشهور است . مالك در شهر مرو وفات يافت . قبر او در مرو مشهور و معروف و زيارتگاه عامّهء خلايق است .