قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
636
تاريخ الفي ( فارسى )
فرستاد و ديگر از اطراف و جوانب فوجفوج مردمى رسيدند تا آنكه لشكرى انبوه و سپاهى جرّار بر سعيد جمع آمده . زياد چهار هزار هزار درم به سعيد فرستاد و او آن مال را بر اصحاب و لشكر خود قسمت نموده تهيهء خراسان مىكرد . بعد از آن وكيل عبيد اللّه بن ابى بكره را بخواند و نوشتهء عبيد اللّه به دو داد . او بعد از وقوف بر مضمون آن گفت : مرا فرموده است كه تو را به دويست هزار درم يا به چهار هزار هزار درم مدد كنم . سعيد گفت : همانا جواب چنين نگفته باشد مگر تو غلط مىخوانى . وكيل گفت : هيچ غلط نمىكنم . تو مال بستان و فارغ باش . سعيد از كرم و مروّت عبيد اللّه تعجّب كرده آن مبلغ را از آن شخص بگرفت . در اين وقت بعضى از اصحاب سعيد به او گفتند : مصلحت آن است كه ما جايزه و عطاى عبيد اللّه نستانيم و بدانچه زياد داده اكتفا كنيم و به خراسان رويم ؛ چه ما را اين مبلغ كه زياد داده كافى است . سعيد گفت : چون لشكرى جمع شده و امير المؤمنين خدمتى فرموده چنين نتوان كرد . بايد از براى احتياط اين زر را گرفته به جانب خراسان روان شد . پس ، از بصره بيرون آمده سادات عرب و وجوه و معارف ولايت بصره در خدمت او با اين لشكر جرّار به جانب فارس روان شدند . چون به فارس رسيد مالك الريب ، كه در آن اوقات در نواحى فارس مىبود ، پيش سعيد آمد . و اين مالك مردى بود در غايت فصاحت و بلاغت و نيكورويى و شجاعت ، و پيش از اين در نواحى مدينهء طيّبه مىبود و راه مىزد . مروان بن حكم كه از جانب معاويه والى مدينه بود جماعتى به گرفتن او تعيين نمود . مالك از آن معنى خبر يافته بگريخت . حارث بن حاطب الجحنى كه نايب مروان بود مردى از انصار به طلب مالك و ياران او فرستاد . آن مرد انصارى در اين باب كمال جهد و اهتمام به جاى آورده مالك را با يك خدمتكارى كه او را حرديه گفتندى بگرفت و هردو را به غلام خود سپرده كه ايشان را بر عقب او به احتياط تمام مىبرده باشد . غلام ايشان را پياده مىراند تا آنكه قدرى راه رفتند كه صاحب غلام آن مرد انصارى از نظر ايشان غايب شد . در اين وقت مالك فرصت غنيمت دانسته برجست و قبضهء شمشيرى كه غلام در ميان داشت گرفت و غلام هرچند تلاش نمود فايده نداد . القصه ، مالك غلام را به همان شمشير كشت و بر اسب او نشسته با حرديه بازگشت و به بحرين آمد و از آنجا به فارس رفته بر همان عادت قديم دزدى و راهزنى مىكرد . چون سعيد بن عثمان به آن حدود رسيد مالك پيش آمد . سعيد استفسار احوال او نموده تمامى احوال او را تقرير كردند . سعيد تعجّب كرد و او را شكل و شمايل و قد و قامت و حُسن و جمال مالك خوش آمد . بنابراين او را گفت : حيف نباشد كه مردى بدين نيكورويى و مردانگى كه تويى راه مىزده باشد و مال مردمان به ناحق گرفته مىباشد ؟ مالك گفت : من مىدانم كه اين امر شرعا و عرفا پسنديده نيست ، امّا من با وجود غايت تنگدستى و احتياج