قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

593

تاريخ الفي ( فارسى )

كرده خود را به خواب داد . چون امير المؤمنين به مسجد درآمد دست مبارك خود به سر آن بدبخت بخلانيد و گفت : الصّلوة ، يرحمك اللّه . و امير به نماز مشغول شد و آن بدبخت در اين وقت ضربتى بر سر آن حضرت زد . اتّفاقا اين ضربت بر زخم عمرو بن عبدود واقع شد و زهر در وى اثر كرد . پس امام حسن را فرمود كه شرايط امامت به جاى آورد و با مردم نماز گزارد . و در مستقصى آورده كه بعد از وقوع اين حادثه عظمى وردان به خانه خود رفت . شخصى از حالش وقوف يافته او را به دوزخ فرستاد . و شبيب در ميان انبوه مردم جان بدر برد . و چون مردم جمع آمده از امير المؤمنين پرسيدند كه زخم زنندهء تو كيست ؟ فرمود : خداى سبحانه و تعالى او را ظاهر گرداند . و به طرف راست مسجد اشاره كرد كه : همين ساعت از اين در درآيد . ابن ملجم بعد از آن با شمشير خون‌آلوده در كوچه‌ها مىدويد . مردى از بنى عبد قيس پيش آمده گفت : تو كيستى ؟ گفت : عبد الرحمن بن ملجم . گفت : اى ملعون ! امير المؤمنين على را زخم زده باشى ؟ خواست كه انكار كند و گويد نى ، خداى تعالى در زبانش انداخت كه : آرى . آن شخص فرياد برآورد و مردم را خبر كرد تا ابن ملجم را گرفتند و پيش امير المؤمنين على آوردند . و به قولى مردى از همدان ابن ملجم را گرفته به خدمت امير المؤمنين آورد . و به روايتى كه در روضة الشهدا مسطور است ابن ملجم بعد از زخم زدن آن حضرت به سراى ابن عمّ خود رفت و سلاح از تن باز كرد . در اين حالت ابن عمّ او درآمد و او را مشوّش ديد گفت : مگر قاتل امير المؤمنين تويى ؟ آن لعين ، به جاى لا ، نعم گفت . آن شخص گريبان او را گرفته به نظر امير المؤمنين حيدر رسانيد . « 1 » چون چشم امير المؤمنين بر وى افتاد فرمود : اى عبد الرحمن ! تو را بد برادرى بودم ؟ بد اميرى بودم شما را ؟ گفت : معاذ اللّه يا امير المؤمنين ، بدى و بدبختى از جانب من است . بعد از آن فرمود : اى ابن ملجم تو را چه بر آن داشت كه فرزندان مرا يتيم ساختى و رخنه در قصر حياتم انداختى ؟ نه با تو نيكويى كرده بودم ؟ گفت : بلى ، امّا واقع شد آنچه واقع شد ، كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً . « 2 » در روضة الصفا آورده كه چون شاه ولايت‌مآب نظر بر ابن ملجم انداخت فرمود كه : زخم زنندهء من اين كس است ، و ما كذبت و ما كذب . يعنى : من دروغ نگفتم و حبيب خدا كه مرا خبر داده نيز دروغ نگفته . بعد از آن گفت : اى دشمن خدا ! نه تو مشمول به كرامت و احسان من بودى ؟ گفت : آرى . امير فرمود : چه چيز تو را باعث شد بر اين امر ؟ جواب داد : چهل صباح شمشير خود را تيز كرده از بارى سبحانه و تعالى درخواست مىنمودم كه بدترين خلق را به آن

--> ( 1 ) . روايت ديگرى هست مبنى بر اينكه مغيرة بن حكم بن حارث بن نوفل بن عبد المطلّب با او روياروى شد و قطيفه‌اى بر سر او انداخت و او را كشيد و به زمين انداخت و . . . ؛ - نهاية الأرب ، ج 5 ، ص 248 . ( 2 ) . فرمان خدا فرمانى است انجام دادنى ؛ ( احزاب ، 38 ) .