قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
586
تاريخ الفي ( فارسى )
و روايتى ديگر آنكه ابن ملجم در سلك خوارج انتظام داشت امّا از كوفه فرصت گريختن نيافت . بنابراين در لشكر امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، مانده بود تا وقتى كه مهم خوارج فيصل يافت . و روايتى آنكه ابن ملجم در اصل از مصر بود و با آن جماعت كه به جهت قتل عثمان به مدينه آمدند همراه بود و بعد از آن واقعه به كوفه آمد و در ملازمت آن حضرت مىبود . و جمعى بر آنند كه بعد از واقعهء نهروان شاه مردان به محمّد بن ابى بكر نوشت كه : چند كس از دليران مصر بدينجانب روانه ساز . و محمّد بن ابى بكر ، رضىّ اللّه عنه ، به موجب فرموده بيست نفر از شجاعان مصر رسال داشت و يكى از آن جمله عبد الرحمن بن ملجم بود . چون نظر امير المؤمنين حيدر بر آن بداختر افتاد فرمود : اشدد للموت حاذيكا * فانّ الموت لا قيكا و لا تجزع من الموت * إذا حلّ بواديكا « 1 » يعنى : ميان را سخت بند از براى مرگ كه مرگ به تو ملاقات خواهد كرد و جزع مكن از مرگ چون به وادى تو فرود آيد . و اعتقاد زمرهاى از مورّخين آن است كه چون على ، عليه السّلام ، بعد از قتل خوارج نهروان به جانب كوفه روان شد ابن ملجم رخصت طلبيد كه پيشتر بدان بلده شتاب نمايد و مژدهء فتح و نصرت امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، به گوش هوش خلايق رساند . و از موقف امامت اجازت يافته ، چون به كوفه درآمد گرد محلّات مىگشت و به آواز بلند خبر ظفر مىگفت . در اين اثنا چشمش بر زنى جميله ، قطامه نام ، كه دختر أشجع تميمى بود ، افتاد . فريفتهء حسن و جمال و شيفتهء غنج و دلال او گشته گفت : اى آرام جان و اى مونس دل ناتوان از كدام قبيلهاى ؟ جواب داد : از قبيلهء تميم ربابم . - و آن قبيلهء تمامى خوارج بودند و جمعى كثير از ايشان در نهروان كشته شده بود - ابن ملجم پرسيد : بيوهاى يا شوهر دارى ؟ گفت : بيوهام . آنگاه ابن ملجم از روى نياز از او خواستگارى نمود . قطامه گفت : مهر سه هزار دينار است ، و كنيزكى
--> - قتل على ( ع ) است . او معتقد است كه طرح قتل على به دست اشعث بن قيس و با اشارهء معاويه بوده است . اين مورّخ حتّى قبول ندارد كه سه تن خارجى براى مشورت گرد هم آمدند و كشتن على ( ع ) ، معاويه ، و عمرو عاص را متعهّد شدند ! وى مىنويسد چنين كسانى وجود خارجى نداشتهاند ، و عبد الرحمن ، قاتل على ( ع ) ، از تيرهء بنى مراد است و بنى مراد در شمار خوارج نبودهاند ؛ - تاريخ تحليلى اسلام ، ص 134 . ( 1 ) . ابن اعثم كوفى اين شعر را ، بهصورت كامل و با اندك تفاوتى در مصراع نخست ، آورده است ؛ - الفتوح ، ص 749 . - و .