قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

574

تاريخ الفي ( فارسى )

امّا چون اين اخبار به سمع اشرف امير نجف رسيد بسيار دلتنگ شده فرمود : تا منادى كردند كه مردم كوفه جمع شوند . چون مردم جمع آمدند امير المؤمنين بر منبر رفت و خطبه‌اى بليغ ادا فرمود . بعد از آن گفت : اى مردمان ! بدانيد كه هرچه مىكنيد از خير و شر ، در شب و روز ، اندك و بسيار ، از خداى سبحانه و تعالى پوشيده و پنهان نيست . پس بايد كه از خداى تعالى بترسيد و در اوامر و نواهى تساهل مورزيد . بدانيد كه معاوية بن ابى سفيان بسر بن ارطاة را با لشكرى انبوه به يمن فرستاده و آن دشمن خدا به اشارت او به مكّه و مدينه رفته و خلق بسيار را كشته و خانه‌هاى مسلمانان را سوخته و غارت كرده . بسر خود كيست كه خداى تعالى او را هلاك كناد ، دين خود به دنيا فروخته و رضاى معاويه بر رضاى خداى سبحانه و تعالى برگزيده . دفع او بر جميع اهل اسلام از لوازم است . كيست از شما كه او را رغبت غزا و جهاد است ؟ ساخته بايد شد و روى به دفع بسر بايد آورد كه هركس كه ، با وجود قدرت بر [ 78 ب ] جهاد و غزا ، ترك او بگويد و در آن خير بزرگ رغبت ننمايد خللى تمام به احوادين و ديانت او راه يابد . القصّه ، امير المؤمنين چند نوبت اين كلمات را بر زبان راند و ترغيب بر جهاد فرمود . هيچ‌كس اجابت نكرد و در آن مجاهده رغبت ننمود . پس امير فرمود : اى قوم ! شما را به جهاد دشمن مىخوانم اجابت نمىكنيد و جواب سخن من نمىدهيد . حال من با شما بعينه حال حضرت نوح است با امّت او ؛ چنانچه حقّ سبحانه و تعالى در قرآن مجيد از آن قصّه خبر مىدهد كه : قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً ، فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً . « 1 » يعنى : گفت - حضرت نوح چون از ايمان آوردن قوم خود مأيوس شد - : اى پروردگار من بدرستى و راستى كه من شب و روز دعوت كردم « 2 » قوم خود را ، پس زياده نمىكند خواندن من ايشان را به سوى اطاعت الّا گريختن و متنفر بودن از متابعت من . مرا با شما اى اهل كوفه همين نوع معامله افتاده . روزگار به زراعت مىگذرانيد و اوقات خود را به خواندن اشعار مصروف مىداريد و تقويت دين و جنگ كردن با احزاب شياطين شما را دامن نمىگيرد . سلاحها از دست نهاده‌ايد و جنگ فراموش كرده ، و دلهاى شما از ذكر فارغ شده . در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه سه روز پياپى امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، با اهل كوفه اين نوع سخنان مىگفت و ايشان را بر جهاد ترغيب مىنمود . هيچ‌يك از ايشان جواب نمىگفت و اظهار رغبت به جهاد نمىكرد . تا آنكه روز چهارم امير المؤمنين بسيار دلتنگ شد و از روى ناخوشى دعايى بخواند كه مضمونش اين است : اى بارخدايا ! ايشان من را كراهيت مىدارند و من هم ايشان را كار هم . ايشان از من ملولند و من نيز از ايشان ملولم . پس اى بار

--> ( 1 ) . نوح ، 5 . ( 2 ) . هرسه نسخه : دعوت مىكنم . - و .