قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

547

تاريخ الفي ( فارسى )

بسپاريد تا دست از شما بازداريم و تا هنگام فراغ از قتال شام شما را بگذاريم . شايد كه توفيق الهى رفيق شما گردد و قائد عنايت او بدرقهء طريق شما شده از راه ضلالت و غوايت بازآييد و به منهج استقامت و هدايت بگراييد . ايشان در جواب گفتند : كشندهء برادران شما جماعتى مخصوص نيستند ، بلكه همهء ما را در كشتن اتّفاق است و ما خون شما را مباح اعتقاد كرديم . امير المؤمنين فرمود : نه من شما را در روز صفّين از حكمين نهى كردم و شما طريق عصيان مسلوك داشتيد ؟ و من با حكمين عهد كرده بودم كه اگر حكم ايشان مخالف كتاب الهى و سنّت حضرت رسالت‌پناهى ، صلّى اللّه عليه و آله ، باشد ما بر همان جنگ مستمر خواهيم بود . ايشان گفتند : ما بدان تحكيم عاصى شديم و به سمت كفر موسوم گشتيم . بعد از آن توبه كرديم . تو نيز اگر توبه كنى و به كفر خود اعتراف نمايى با تو موافقت ورزيم و اگر ابا كنى از تو دور باشيم و به مخاصمه قيام نماييم . امير گفت : بعد از ايمان چگونه تكفير خويش كنم ؟ و چون بر سخنان نصايح‌آميز امير ولايت‌مآب هدايت انتساب هيچ فايده‌يى مترتّب نشد آن حضرت به آراستن لشكر قيام نمود و شبث بن ربعىّ « 1 » را بر ميمنه گذاشت و معقل بن قيس را در ميسره بداشت . و صاحب حبيب السّير ميمنه به حجر بن عدىّ الكندى و ميسره به شبث بن ربعىّ روايت كرده . و امارت تمامى لشكر به تصّرف قيس بن سعد نهاد . و گويند ابو ايّوب انصارى را سرخيل سواران ساخت و ابو قتاده را پيشواى پيادگان گردانيد . خوارج نيز به تعبيهء لشكر مشغول شدند . زيد بن حصين را صاحب ميمنه ساختند و شريح بن ابى اوفى را در ميسره گذاشتند و پيادگان را [ به ] حُرقوص « 2 » بن زهير سپردند . و امير المؤمنين على رايت امان برداشته دو كس را به محافظت آن رايت امر فرمود و ابو ايوب انصارى ندا كرد كه : هركه به سوى رايت آيد در امان باشد و هركه به جانب كوفه باز گردد او نيز در كنف امان بوده باشد . در اين اثنا فروة بن نوفل اشجعى ، كه از رؤساى خوارج بود ، با اتباع خويش گفت : من نمىدانم كه بىجهتى با على كه ولىّ خدا و وصىّ مصطفى است چرا قتال بايد كرد . و با پانصد كس از خوارج جدا گشته به طرف دسكرة « 3 » رفت . و طايفه‌اى از آن قوم به كوفه شتافتند « 4 » و فوجى در ظلّ رايت امير ، عليه السّلام ، قرار گرفتند . و با عبد اللّه بن وهب الراسبى كم از چهار

--> بودند . ( 1 ) . ق : شيث بن ربيعى . ( 2 ) . م ، ش : جرقوش ، ق : جرقوص . ( 3 ) . دسكره : معرّب دستگرد ، شهرى در عراق نزديك دجله در مغرب بغداد . اين شهر به نام شهروان نيز مشهور است . ( 4 ) . بلعمى شمار اين افراد را 1600 نوشته است ؛ - تاريخ طبرى ، ص 215 .