قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

486

تاريخ الفي ( فارسى )

معاويه عمرو عاص را گفت : چه مىگويى عمرو ؟ عمرو عاص گفت : على از سر انصاف مىگويد . بعد از آن عبد الرحمن بن خالد را گفت : تو در اين باب چه صواب مىبينى ؟ او نيز گفتهء عمرو را اعاده كرد . معاويه گفت : لعنت بر شما باد كه از اين سخن به غير از خلاصى خود از صحبت من چيز ديگرى نمىخواهيد ، و گرنه ملوك را با جنگ چه كار ! همانا اگر من هلاك شوم شما را بعد از من بقايى نخواهد بود . پس معاويه ، عمرو بن كعب را - كه از اولاد سيف ذىيزن بود و به شجاعت مشهور و مذكور بود - بخواند و گفت : مرا معلوم است كه در حضر موت از تو شجاع‌تر و داناتر به كار جنگ كسى نيست . مىخواهم كه در مقابلهء علىّ بن ابى طالب بيرون آيى . گفت : مبارزت او اختيار نكنم ، اگرچه مجموع مملكت خود را به من ارزانى دارى . گفت : پس در برابر اشتر بيرون برو . گفت : نتوانم ، و ليكن به غير اين هردو هركه باشد به قتال او شروع نمايم . گفت : به ميدان برو و كار عمّار ياسر را بساز . عمرو بن كعب بيرون آمد و عمّار ياسر را به ميدان خواند . عمّار خواست كه بيرون آيد . امير المؤمنين او را منع فرمود و سلاح او پوشيده به ميدان آن بيرون آمد و به مجرّد رسيدن عمرو بن كعب را به اشارهء ذو الفقار همچو خيار تر به دو نيم ساخت . عقب او مرد ديگرى از بنى عمّ او بيرون آمد . او نيز به عمرو رسيد . همچنين هفت نفر پياپى از آن قوم به قتل رسيدند . معاويه گفت : ظاهرا اين سوار علىّ بن ابى طالب است . عتبه برادرش گفت : عمّار نيز در شجاعت نظير ندارد . گفت : همچو على نيست . پس معاويه عبد الرحمن بن خالد را بخواند [ 66 ب ] و گفت : به قتال اين سوار بيرون رو . عبد الرحمن به گمان آنكه عمّار است بيرون آمد و به نيزه حمله كرد . امير المؤمنين شمشير بر نيزهء او زد و نيزهء او را دو نيم ساخت و به تيغ بر وى حمله كرد و گفت : به حقّ خداى تعالى و حرمت رسول او كه از من عفو كن . امير المؤمنين على دست از او بازداشت . معاويه ملامت آغاز كرد . عبد الرحمن گفت : اى معاويه موت بغايت دشوار است و تو نيز به سبب آن از جنگ علىّ بن ابى طالب احتراز مىنمايى . بعد از آن معاويه وليد بن عقبه را به ميدان فرستاد و خبر به امير المؤمنين ارسال داشت كه هر كه را مىخواهى به جنگ اين جماعت بيرون فرست . اشتر گفت : يا امير المؤمنين هيچ‌كس نسبت به تو دشمن‌تر از وليد بن عقبه نمىشناسم و هيچ احدى را در موّدت تو از خود ثابت و راسختر نمىبينم . و در سر من بجز اين سودا نيست كه كاشكى خاك قدم تو مىبودمى . پس مرا بيرون فرست تا دل بر كشتن وى خوش كنم . مأمول او به حصول پيوست و سليمان بن صرد خزاعى نيز به موافقت اشتر مأمور شد .