قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
473
تاريخ الفي ( فارسى )
عمرو عاص گفت : اى عمّار ! من با تو سخن نرم و لطيف مىگويم . تو چرا من را دشنام دهى ؟ عمّار گفت : از آن جهت كه در تو خصلتهايى است از مكر و نفاق و فريب كه در من نيست . دشنام را در تو مجال بسيار است و در من كه بر راه شريعت روزگار مىگذرانم آن مجال نيست . پس عمرو عاص گفت : در كشتن عثمان چه مىگويى ؟ عمّار گفت : خداى تعالى او را بكشت . عمرو گفت : راست بگو اى عمّار كه تو از آن جماعت بودى كه او را كشتند ؟ عمّار گفت : من با آن جماعت بودم كه او را بكشتند و امروز هم با آن جماعتم و با شما جنگ مىكنم . عمرو گفت : اى اهل شام گواه باشيد كه عمّار به كشتن عثمان اعتراف نمود . عمّار گفت : اين گواه گرفتن تو در من مانند گواه گرفتن فرعون بود بر موسى ، عليه السّلام . وقتى كه موسى ، صلوات اللّه عليه ، صفت قدرت و وحدانيت بارى سبحانه و تعالى مىكرد فرعون قوم خويشتن را گفت : الا تستمعون ؟ آيا نمىشنويد كه چه مىگويد ؟ آخر اى پسر نابغه من كى گفتم كه عثمان را من كشتم تا ايشان را بر من گواه گيرى ؟ عمرو گفت : تو از آن جماعتى كه شمشيرها بر گردن نهاده رفتيد و عثمان را بكشتيد . آخر چندين غلوّ مكن و كشندگان عثمان را به ما ده تا اين همه آشوب و فتنه فرونشيند و خونهاى مسلمانان ريخته نشود . اگر چنين كنيد همهء مقصودها به حصول پيوندد ، و الّا اين كار به جايى انجامد كه بسيار سرها در سر اين كار شود و از دود آتش اين فتنه بسيار دماغهاى تر خشك گردد و بسيار چشمهاى خشك تر شود . عمّار بخنديد و گفت : زهى گمراه مكّار و زهى پسر قصّاب نابكار ! تو آن كسى كه پنج پدر بر تو قرعه زدند تا به كدام ملحق شوى . آخر تو از آن پنجگانه به ابترين كسى افتادى و در شيوهء مكر و بىوفايى سخت ايستادى . و اين اوّل نفاق نيست كه مىكنى . عاقبت كار به و بال اين نفاق خود گرفتار گردى . با على بن ابى طالب دست بر كمر نهى و خويشتن را [ 64 ب ] در چنگال شير مىاندازى . على آن مرد نيست كه به حيله و مكر امثال تو بازى خورد . القصّه ؛ عمار چون اين فصل بگفت اهل شام برخاستند و روى به لشكرگاه خود كردند . عمار نيز با جماعت خود به خدمت امير المؤمنين رفت و آنچه گذشته بود به تفصيل تقرير نمود . چون اهل شام نزديك معاويه رسيدند معاويه از آنچه گذشته بود سؤال نمود . گفتند : و اللّه از عمّار سخنها شنيديم كه خون عثمان از آن مىچكيد و عمرو عاص را چيزها گفت كه اگر بر روى نان كنى سگ آن را بو نكند . او را در سخن چنان عاجز گردانيد كه پنداشتيم عمرو گنگ شده و يك حرف در جواب او نتوانست گفت . معاويه گفت : و اللّه كه عرب هلاك شد . و در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه در لشكر معاويه مردى - كه [ او را ] حصين بن مالك گفتندى [ و ] از قبيلهء حمير بود و در دوستى امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ثابتقدم بود و دايما از احوال لشكر معاويه و اوضاع ايشان امير المؤمنين را خبر فرستادى - را مصاحبى بودى كه