قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
38
تاريخ الفي ( فارسى )
برد . « 1 » روز ديگر خالد به مدينه آمد ، شمشير حمايل كرد و دو تير برسم مبارزان عرب بر سر زده . عمر با ياران به مسجد نشسته بود و ابو بكر در خانهء پيغمبر بود . چون خالد به مسجد در آمد عمر برخاست و گريبانش با حمايل شمشير از او بگرفت و آن تيرها از سرش بكشيد و بشكست و گفت : يا عدوّ اللّه ، مسلمانى را بناحق بكشتى و زن او را بخواستى ؟ امروز ترا به عوض بكشم . خالد هيچ نگفت . عمر خالد را آورد تا به در حجرهاى كه ابا بكر در آن بود . بلال رفت و ابو بكر را خبر كرد . ابو بكر خالد را طلب داشت . بلال آمد و خالد را طلب نمود . عمر خواست كه درآيد ، بلال نگذاشت . عمر بازگشت و گفت : دريغ كه خون مالك بن نويره باطل شد . پس خالد به مجلس صدّيق آمد و صورت واقعهء مالك و عذر خود را در آن قضيه معروض گردانيد . ابو بكر وى را معذور داشت و او را از همان محل رخصت مراجعت داد و امر كرد كه چون به لشكر رسد ساختگى نمايد و متوجه به جانب يمامه « 2 » گشته به حرب مسيلمه كذّاب به عكرمة بن ابى جهل « 3 » ملحق شود . چون خالد از پيش ابو بكر بيرون آمد به عمر نگاه كرد و دست به قبضهء شمشير برد و نيمى بركشيد و گفت : هلمّ يا ابن شلمة . و مادر عمر شلمه « 4 » نام داشت . و عمر در قهر شد و خالد سوار گشت و به لشكر رفت و صدّيق فرمود تا ديهء مالك را از بيت المال بدادند و سباياى قوم مالك را تسليم برادر وى كردند . علاء بن الحضرمى به نزد ابو بكر آمد و صورت واقعهء اهل بحرين را معروض داشت . و قولى آنكه خود را در آن نواحى به موضعى متحصّن ساخت و شرح حال را به ابو بكر نوشت . مرويست كه اهل بحرين دو فرقه بودند : عبد القيس و ديگرى بنو بكر . جارود بن عمرو « 5 » كه از رؤساى عبد القيس بود و در زمان حضرت به مدينه آمد و مسلمان گشته و تعليم قرآن و احكام شريعت را گرفته از ارتداد اهل بحرين واقف شد . عبد القيس را جمع كرد و بدلايل
--> ( 1 ) . مؤلّف ، در صفحات بعد حاجب ابو بكر را « شديد » معرفى مىكند . علّامه سيّد مرتضى عسكرى نيز بلال را به عنوان حاجب ابو بكر ذكر كرده است ؛ - نقش عايشه در تاريخ اسلام ، ج 1 ، ص 102 . ( 2 ) . يمامه : منطقهاى وسيع ميان عمان و حضرموت ، و بزرگترين شهر آن حجر است ؛ - فريد وجدى ، دايرة المعارف ، ج 4 ، ص 954 . ( 3 ) . عكرمة ابن ابى جهل بن عمرو بن هشام مخزومى قرشى ، از بزرگان قريش در جاهليت كه در فتح مكه اسلام آورد و در سال سيزدهم هجرى درگذشت ؛ - زركلى ، الأعلام . ( 4 ) . گرچه در تاريخ طبرى ( ج 4 ، ص 1929 ) به صورت امّ شلمة ، در تاريخنامهء طبرى ( ج 1 ، ص 389 ) و در ألكامل ( ج 2 ، ص 359 ) به صورت امّ سلمه ثبت شده است ، ولى استاد محمّد روشن بدون ذكر نام منبع مىنويسند : نام مادر عمر در همهء منابع معتبر حنتمه است ؛ - تاريخنامهء طبرى ، ج 3 ، ص 1546 . و علّامه سيّد مرتضى عسكرى گويد : مادرش حنتعمه دختر خواندهء هشام يا هاشم فرزند مغيره از بنى مخزوم بوده است ؛ - نقش عايشه در تاريخ اسلام ، ج 1 ، ص 111 . ( 5 ) . مراد ، جارود بن عمرو بن جيش بن يعلى ، يا جارود بن معلّى ، است .