قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

467

تاريخ الفي ( فارسى )

نتواند بود ، بنابراين نتوانم ديد كه تو در اين خطاى عظيم ، كه آن غضب الهى است ، بمانى و هم در اين جهان به ننگ و هم در آن جهان به آتش دوزخ گرفتار باشى . ذو الكلاع گفت : چون معاويه بر خطاست ؟ ابو نوح گفت : معاويه به سه وجه در خطا افتاده . يكى آنكه آزاد كرده است ؛ و آزاد كرده‌ها را رتبهء خلافت نيست . ديگر آنكه خون عثمان مطالبه مىنمايد ؛ و فرزندان عثمان به طلب خون عثمان از او اولىتر باشند . سيم خطا آنكه امير المؤمنين على را در كشتن عثمان متهم مىدارد ؛ و حال آنكه امير المؤمنين على از خون او مبرّاست . تو و جميع لشكر در متابعت او بر خطاييد . و آن وقت كه عثمان را در مدينه كشتند شما غايب بوديد و ما حاضر . حاضران چيزهايى مشاهده كنند كه غايبان نبينند . جماعتى بر عثمان دعوى مىداشتند تا آخر الامر كار بدانجا رسيد كه او را بكشتند و كشتن او خواه بحقّ بود و خواه به باطل حكم او باريتعالى در روز قيامت فرمايد . شما به چه وجه خود را در ضلالت انداخته از علىّ بن ابى طالب خون عثمان مىطلبيد . به خدايى كه جز او خدايى نيست كه معاويه طلب خون عثمان را بهانه ساخته و شما را در شبهه و ضلالت انداخته . مقصود او از اين كار غير از جاه چيزى ديگر نيست و شما اين معنى دانسته انكار مىنماييد . از خدا بترس اى ذو الكلاع و بر خويشتن رحم كن كه در اين جهان [ 63 ب ] و در آن جهان از عهدهء آنچه مىكنى نتوانى بيرون آمد . الحال اكابر صحابه و اشراف مهاجر و اعيان انصار بر خلافت امير المؤمنين و امام المتقين اتّفاق كرده‌اند و آن حضرت در تقديم لوازم خلافت بر راه شرع محمّدى مىرود و هيچ انحراف از شريعت غرّا نمىورزد و مردمان را ناچار چنين امامى بايد . اگر تو مىگويى كه على از معاويه بهتر و اين كار را سزاوارتر نيست مردى را از قوم خويش كه دين و مذهب او پسنديدهء تو باشد بيار تا ميان على و معاويه را در فضل و شرف و علم و ديانت فرق كند تا اگر شكّى هست برخيزد . من خود يقين دارم كه تو را در خيريت علىّ بن ابى طالب و فضل و سابقه و قربت و قرابت او هيچ شكّ نباشد . سخن من اين است و اين نصيحتى است كه بنابر شفقت و اخلاصى كه به تو دارم مىكنم ، اگر قبول كنى در دارين ستوده خواهى بود ، و الّا من حقّ خويشاوندى و دوستى به جا آورد باشم ، و السّلام . ذو الكلاع حميرى گفت : يا ابا نوح ، سخن تو بشنيدم و معانى آن معلوم گشت و بر نقير و قطمير آن اطّلاع افتاد . اكنون بگو عمّار ياسر در ميان شما هست ؟ ابو نوح گفت : عمّار در ميان ماست . ذو الكلاع گفت : ميان او و عمرو عاص ملاقات توانى فرمود تا ايشان در اين باب با يكديگر سخن گويند و ما بشنويم ؟ ابو نوح گفت : چرا نتوانم ! پس ابو نوح بازگشت و اين سخن را به عمار ياسر گفت . عمّار گفت : منّت دارم و به هركه فرمايى يا ابا نوح سخن كنم .