قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
446
تاريخ الفي ( فارسى )
الرياحى را امير المؤمنين بر سر خرّيت بن راشد « 1 » - كه از امراى امير المؤمنين بود و ايالت اهواز به او تعلّق داشت بواسطهء عصيانى كه پيش گرفته بود « 2 » - فرستاد و ميانهء معقل و خرّيت جنگ عظيم واقع شد . آخر الامر معقل خرّيت را بكشت و بنى ناجيه را اسير كرد . مصقله او را گفت : شفقتى بكن و اين اسيران را به من به فروش كه اگر ايشان را پيش امير المؤمنين برى شايد كه همه را بكشد . معقل گفت : بازخر تا به تو بفروشم . مصقله گفت : فردا تمامى را ادا نمايم . معقل اسيران را به دو تسليم كرد . مصقله همه را در ساعت آزاد كرد . اسيران بىتوقّف به جانب وطن بازگشتند . چون شب درآمد مصقله بگريخت و به بصره رفت . روز ديگر معقل تفحّص نمود . معلوم شد كه به جانب بصره رفته . چيزى به عبد اللّه بن عباس نوشت و او را از كيفيّت حال خبر داد و جهد كرد كه مصقله را بگيرد و پانصد هزار درم از او بستاند . عبد اللّه بن عباس او را بخواند و از او مال طلب داشت . مصقله گفت : منّت دارم و مال را و اصل تو گردانم . عبد اللّه بن عباس گفت : سخن در اداء مال كن . مصقله گفت : فردا ان شاء اللّه تعالى تمامى مال به خدمت تو حاضر سازم . چون شب درآمد بگريخت و به كوفه شد . عبد اللّه بن عبّاس عرضهاى به امير المؤمنين نوشت و احوال مصقله مشروحا بيان نمود . چون ماجرا حال وقوف يافت كسى به طلب مصقله فرستاد . چون مصقله حاضر شد مال از او طلب داشت . مصقله جواب داد كه : يا امير المؤمنين ، معقل و عبد اللّه بن عباس اين مال از من طلب مىداشتند . مرا چنان به خاطر [ 60 ب ] مىرسيد كه مگر از امير المؤمنين پوشيده خواهند داشت . مال حقّ امير المؤمنين بود . برگرفتهام و به خدمت امير المؤمنين آمدم . هروقت كه مىفرماييد تسليم مىكنم . امير المؤمنين فرمود : الحال تسليم كن . مصقله گفت : كسى همراه من كن تا تسليم كنم . القصّه ؛ آن روز مصقله صد هزار درم به وكلاى امير المؤمنين على تسليم كرد و باقى چهارصد هزار درم بر ذمّهء او ماند . چون شب درآمد بگريخت و پيش معاويه رفت . امير المؤمنين فرمود : اسيران بنى ناجيه [ در ] حكم « آزاد كرده » اند ، « 3 » و مال بر ذمّهء مصقله بماند . پس بفرمود ( تا سراى مصقله را خراب كردند ) . « 4 » و برادر او نعيم بن هبيره كه پيش امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، بود و كمال اعتبار و حرمت داشت بر اين حركت مصقله او را ملامتها كرد . « 5 » مصقله نيز از اين حركت پشيمان شد و نادم بود . بنابراين قوم او در اين محل
--> ( 1 ) . هرسه نسخه : حريث . ( 2 ) . در خصوص عصيان خرّيت بن راشد - نهاية الأرب ، ج 5 ، ص 228 . ( 3 ) . و نيز فرمود : « از همهء ايشان بردهتر آن كسى است كه ايشان را خريد و بهاى آنان بر گردن او ماند . » ؛ - پيشين ، ص 231 . نيز ؛ - نهج البلاغه ، خطبهء 44 . ( 4 ) . م ، ق : ( تا براى مصقله جواب كردند ) . ( 5 ) . نعيم اين نامه را در جواب نامهء مصقله كه همراه مردى مسيحى به نام حلوان از شام برايش فرستاده و او را به بيعت -