قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
442
تاريخ الفي ( فارسى )
درخواست مىنمودند كه تيمار كار بدارم . بنابراين من از جهت تسكين نايرهء فتنه و تنظيم مصالح مسلمانان و التيام احوال رعايا اين كار قبول كردم . بعد از آن جماعتى از اهل بصره مرا خلاف كردند و فتنه ميان مسلمانان انداخته ، ناچار تدارك مىبايستى نمود . آخر شنيده باشى كه بر ايشان چه رفت . و از آن زمان معاويه وادى خلاف پيش گرفته گرد منازعه و مخاصمهء من مىگردد . او نه در دين سابقه دارد و نه سلفى صالح ؛ چه ، او آزاد كرده و پسر آزاد كرده است . او و پدرش هميشه دشمن خدا و رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، و دشمن مؤمنان و مسلمانان بودند و اسلام ايشان از روى كراهيت بود نه از روى رغبت . و اشعارى كه معاويه امير شما در منع پدر و مذمّت او در آن حين كه ابو سفيان در اسلام درآمده گفته در ميان مهاجر و انصار و ساير اصحاب سيّد ابرار ، عليه التّحيّة من الملك الغفار ، مشهور و معروف [ است ] . مرا از شما كه معارف و اكابر مهتران ولايت شاميد عجب مىآيد كه او را مطيع و منقاد شدهايد و اوامر و نواهى او را انقياد نموده به ترك اهل بيت پيغمبر خود - كه هيچكس در شرف و بزرگوارى با ايشان برابر نتواند بود - كردهايد . شرحبيل گفت : عثمان را چرا كشتيد و اين ظلم بر او چرا روا داشتيد ؟ چون شرحبيل اين سخن بگفت همهء قوم به هم برآمدند و برخاستند و هركس سخن ديگر مىگفت . امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، فرمود : اى قوم بنشينيد و از من كيفيّت حال عثمان بشنويد . حبيب بن مسلمه گفت : نمىشنويم و نمىخواهيم كه نزديك تو بنشينيم و از تو سخن بشنويم . امير المؤمنين فرمود : با مردگان سخن نتوان گفت و كران مادرزاد را سخن نتوان شنواند . و لقد صدق اللّه عزّ من قائل : إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ . « 1 » يعنى : حق سبحانه و تعالى راست فرمود در آنچه پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، را خبر داد : بدرستى كه تو يا رسول اللّه نمىتوانى سخن بشنوانى جماعتى را كه به مرض جهل مركّب مردند و پردهء عناد گوش هوش ايشان را گرفته تا از سخن حق گريزند . پس آن قوم بازگشتند و امير المؤمنين به ياران خود ملتفت شد و فرمود : اى ياران ! مىخواهم كه آن مقدار كه اين اشرار بر باطل و دروغ خود مصرّند شما نيز آن مقدار بر طلب حق و صدق مجدّ باشيد و از ايشان سست پيمانتر مباشيد . و در مقصد اقصى آورده كه در اين محل عمرو بن العاص به معاويه گفت : تو نيز از صحابهء رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، كه با تواند به رسالت به سوى علىّ بن ابى طالب بفرست . معاويه ابو هريره و نعمان بن بشير را بخواند و تكليف رسالت كرد . ايشان قبول نكردند و گفتند : اى
--> ( 1 ) . نمل ، 80 .