قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
426
تاريخ الفي ( فارسى )
« امّا بعد ، كتاب شخصى به من رسيد كه [ او را ] نه ديدهء روشن است كه به روشنايى او سبيل صلاح و سداد پيمايد ، و نه سودى كه دعوت به حقّ كنندهاش را اجابت نمايد . و اگر وساوس شيطانى به سوى دنيا خواندش به لبيّك قبول تلقّى كند و اتبّاع آن [ 57 ب ] از واجبات شناسد . اى معاويه ! گمان مبر كه مساهله در كار عثمان ترا از بيعت من بازداشت . به خدا سوگند كه من يكى از مهاجران بودم . آنچه ايشان ايراد كردند من نيز به همان نسق عمل تقديم رسانيدم . امّا آنچه نوشته بودى كه اهل شام در شورى حاكم باشند ؛ در شام كيست كه مستحق خلافت باشد و بر مسلمانان حكم تواند كرد ؟ اگر يكى را از ايشان نام برى كه او سزاوار اين كار است ، جميع مهاجر و انصار در آن استحقاق و اشتراك دارند . و آنچه گفتهاى كه فضل تو در اسلام و سابقهء تو در ايمان و قرابت و مكانت تو نسبت با رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و آله ، را دفع نمىكنيم ؛ اگر بر دفع آن قادر مىبودى هرآينه در آن نيز طريق خلاف و عدم انصاف مسلوك مىداشتى . » و اين جواب را به اصبغ بن نباته « 1 » تميمى داد تا به دو رساند . اصبغ گويد چون به نزديك معاويه درآمدم ديدم كه بر نطعى از اديم نشسته و بر دو و سادهء پر تكيه كرده و بر دست راست او حوشب بن ذو الكلاع متمكّن شده و بر دست چپ او عتبه ، برادر او ، و ابن عامر و عقبة بن وليد قرار گرفته و در برابر او ابو هريره و نعمان بن بشير و ابو امامهء باهلى نشسته . چون كتاب برخواند ، گفت : على قتلهء عثمان را به ما نخواهد فرستاد ؟ اصبغ گفت : اى معاويه ! خون عثمان را علت طلب مملكت و سلطنت خود ساختهاى ! اگر اين سخن از سر صدق مىگويى چرا در زندگى او [ او را ] يارى نداده و از او اجتناب نموده در معاونت او تأخير كردى ؟ و اكنون آن را سبب شروع اين مسلك باطل خود ساختى . معاويه از اين سخن در غضب شد . اصبغ خواست كه قهر و غضب او زياده شود ، بنابراين روى به ابو هريره كرد و گفت : اى صاحب رسول ! ترا سوگند مىدهم به خدايى كه به غير او معبود به حقّى نيست و به حقّ او ، صلّى اللّه عليه و آله ، كه مرا خبر ده كه در غدير خم بودى يا نه ؟ ابو هريره گفت : بلى حاضر بودم ، گفت : در حقّ امير المؤمنين على چه شنيدى ؟ گفت : شنيدم كه رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود : من كنت مولاه فعلّى مولاه ، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله . يعنى : هركس را كه من سيّد و مقتدا باشم پس على نيز پيشواى او و امام اوست . اى بارخدايا دوست دار كسى را كه دوست دارد او را و دشمن دار كسى را كه او را دشمن دارد و مددكاران او را منصور گردان و آنان را كه از او اعراض نمايند خوار و مخذول كن . پس اصبغ
--> ( 1 ) . وى يكى از سلسلهء رواة نصر بن مزاحم در تأليف پيكار صفّين است .