قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

420

تاريخ الفي ( فارسى )

به حضرت رسالت‌پناه بيان نمود . عبد اللّه گفت : راست گفتى و ليكن مرا در دمشق دويست هزار درم و ضياع و عقار و اهل و اولاد است ، امّا با شما جنگ نكنم و از براى شما با معاويه نيز حرب پيش نگيرم . عبد اللّه اين را بگفت و بازگشت . چون ابو الاعور اين را بديد گفت : پندارم كه او را بفريفت . پس سوار دمشقى را فرستاد كه : اشتر از سنان تو بترسيده ترا بفريفت . بازگرد . پس عبد اللّه بازگشت و گفت : اى اشتر ! ميان من و تو غير از طعن و ضرب چيزى ديگر نيست . پس هردو در هم درآويخته و مدتى مديد با هم كوشيدند . آخر الامر اشتر طعنى بر سينهء او بزد ، چنانچه سنان او از پشت عبد اللّه بن منذر بيرون آمد و از مركب درافتاد . اشتر در برابر ابو الاعور آمد و او را به مبارزت طلبيد . ابو الاعور ، عبيد اللّه را ، كه از مشاهير مبارزان شام بود و برادر همشير عبد اللّه بن منذر بود ، فرستاد . پس اشتر را گفت : چه شود اگر با من به شمشير جنگ كنى ؟ اشتر گفت : مرا هردو برابر است . پس بر اشتر حمله كرد . اشتر سر در پيش آورد و زخم او را رد كرد و در آن گرمى شمشيرى بزد و نصف كف او با انگشتان قلم كرد . عبيد اللّه به صف ابو الاعور گريخت . باز اشتر آواز داد و ابو الاعور را به ميدان خواند . گفت : مرا امير اجازه نداده است . و عبد اللّه بن حاتم الحمصى را به سوى او فرستاد . چون به ميدان آمد به لعب نيزه و شمشيربازى مشغول شد . اشتر گفت : وقت بازى نيست . و بر يكديگر حمله كردند . اشتر به يك ضرب او را سرنگون از اسب درانداخت و به جاى او بايستاد و به ابو الاعور آواز داد و مبارز خواست . مطرف بن عبد اللّه الفزارى بيرون آمد . اشتر او را بشناخت كه در بصره به حرب آمده بود . گفت : ميان ما حقّ نمك بود ، آن حقّ چرا مرعى نمىدارى ؟ مطرف گفت : راست گفتى . و بازگشت . چون روى بگردانيد ، اشتر ضربى زد و سر او را بينداخت و گفت : جزاى مكر مكر باشد ، و ليكن ظلم او كند كه ابتداء مكر از آن بود . زياد بن النضر از مالك اشتر استكشاف اين حال نمود گفت : اين ملعون در روز جمل به مبارزت بيرون آمد و خواهرزادهء زيد بن صوحان ، قاسم نام ، نورسيده در مقابل او آمد و گفت : اى قاسم ! بازگرد كه پدر تو دوست من بود ، نمىخواهم كه با تو جنگ كنم . چون بازگشت ضربى بزد و بدان مكر او را كشت . من نيز با او همان معامله كردم كه با آن جوان نورسيده نمود . چون مطرف كشته شده برادر او ، حمزه ، ابو الاعور را گفت كه : من به حرب او بيرون روم ، كه او برادر مرا به فريب كشته چون حمزه به ميدان آمد ساعتى با هم لعبى نمودند . آخر اشتر زخمى بر سر او زد و بينداختش . چون ابو الاعور ديد كه حمزه نيز كشته شد قاصدى نزد اشتر فرستاد و گفت : تنى چند كه بر دست تو كشته شد به اين مناز ، كه هزار نامدار در لشكر منند و به جنگ مبارزت اين كار به طول مىانجامد ، و ليكن لشكر به يك بار به حرب بيرون آر .