قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

401

تاريخ الفي ( فارسى )

زمام تصرّف از من ربوده . امروز حال من بر آن جمله است كه پندارم كه مرا از دنياى دنى برداشته‌اند و در موقف حيرت در حضرت ربّ العزّة بازداشته‌اند . پس حضرت عزّت مرا مىگويد : اى عامر ! چگونه پروردگارم ترا ؟ مىگويم : خوش خداوندى و نيكو ربّى مرا . پس مىگويد : چگونه بنده بودى مرا ؟ مىگويم : بد بنده‌اى بودم ترا يا ربّى . پس مىفرمايد : جزاى تو در حضرت من چه باشد ؟ گويم : جزاى من عذاب بود اگر رحمت و مغفرت قرين حال من نگردد . چون سخن بدينجا رسانيد نعره‌اى بزد و بيهوش شد . چون به هوش آمد گفت : اى امير المؤمنين ! زيرك و دانا كيست ؟ امير المؤمنين فرمود : زيرك و دانا آنكه كار آخرت به دو نزديكتر باشد از كار دنيا . پرسيد كه : عاقل كيست ؟ امير المؤمنين فرمود : عاقل آن‌كس است كه صلاح اعمال مدّت حيات خود بر وفق احوال بعد ممات گرداند . پرسيد كه : حكيم كيست ؟ فرمود : [ آن‌كه ] بعد از قدرت و عقوبت عفو كند و با وجود انتقام بر اقتدار ببخشايد . پرسيد : عالم كه را توان گفت ؟ گفت : آنكه خوف و خشيت پروردگار بر او غالب باشد و عمل خالصا للّه كند . پرسيد : حزم كيست ؟ فرمود : صرف آنچه فانى است به عوض آنچه باقى است و ناگزير بود . گفت : زاهد كيست ؟ فرمود : آنكه از دنيا اجتناب كند و استبدال آخرت نمايد . بازپرسيد : احمق كيست ؟ فرمود : آنكه خود را داناترين خلق تصوّر نمايد . بعد از آن حضرت امير المؤمنين فرمود : اى عامر ! انصاف خود از نفس خود بستان و كار فرداى خود امروز بكن و به استعداد روزى كه در زير خاك خواهى بود اشتغال نماى و بدان كه به عافيت صباح نكند آنكه تبعهء ملالت او در قفا بود ، و بسلامت شب به روز نياورد آنكه لازمهء هلاكت او در پى باشد . قطع علاقات از براى حق كن تا سلامت باشى و در بسيارى خير بكوش تا غنيمت دريابى . و از پيش بفرست آن را كه پيش آمدن آن تو را مطلوب نباشد . بعد از آن امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، عنان اسب خود فروگذاشته روان شد و عامر به انگشت به سوى حضرت اشاره مىكرد و مىگفت : گواهى مىدهم بدرستى و راستى كه امام مؤمنان و پناه پرهيزكاران تويى و وارث انبيا و سرور اوليا به غير از تو نيست . و گاهى مىدهم كه تويى حضرت رسالت را به منزلهء هارون مر موسى را ، عليهم السّلام . و ولىّ تو ولىّ خداست و عدوى تو عدوى حضرت كبريا . بعد از آن گفت : الهى به فضل او مقرّم و به امامت او معتقدم و به مخالفان او موافق نيستم . پس امير المؤمنين براند تا به موضعى رسيد از حدود جزيرهء شام كه آن را بليخ گفتندى . دير راهبى ديد و صومعه‌اى منقّش و مناره‌اى ويران و خانه‌اى از چوب ساخته . امير المؤمنين آواز داد : اى راهب ! جوانى بيرون آمد زرد روى ، جامه‌هاى سياه پوشيده . امير المؤمنين گفت : آب دارى ؟ گفت : بلى . توقّف فرماى تا دلوى آب خوش بيارم . امير المؤمنين فرمود [ 54 الف ] :