قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

365

تاريخ الفي ( فارسى )

او بظلم بر دل من چندان كار كرده كه نه شب قرار دارم نه روز آرام . امروز غير از اينكه طلب خون او كنم و دل حزين و جان غمگين را به كشتن قاتلان او سرورى دهم مطلبى ديگر ندارم . چون تو عنايت كرده به نزد من آمدى از تو يك آرزو دارم و آن اين است كه مىخواهم بر منبر روى و كلمه‌اى چند از معايب على بگويى و كشتن عثمان بر او گواهى دهى تا مردمان [ 48 ب ] سخن تو بشنوند و در طلب خون عثمان با من از روى اعتقاد موافقت نمايند . عبيد اللّه جواب داد كه : علىّ بن ابى طالب را چه عيب توانم كرد و به چه چيز توانم نكوهيد ؟ اگر خواهم كه در پدران او طعن كنم مجال ندارد ؛ چه او علىّ بن ابى طالب بن عبد المطّلب بن هاشم است . و اگر خواهم كه او را به سبب مادر به عيبى منسوب دارم جاى مقال نيست ؛ چه ، مادر او فاطمه بنت اسد بن هاشم است كه بهترين زنان عهد خويشتن بود از روى نسب و حسب و عفّت و صلاح . نسب او اين است ، و در حسب او چه توان گفت ؟ چه ، خلاصهء حسب مرد سه چيز باشد : علم و شجاعت و سخاوت . امّا در علم ، جميع امّت محمّدى را به مقتضاى أنا مدينة العلم و علىّ بابها ؛ « يعنى : من شهر علمم و على درِ آن شهر است . » به او احتياج است ، بلكه به فحواى و أتوا البيوت من أبوابها ؛ « يعنى : درآييد در خانه‌هاى از درهاى آنها » طلب علم محمّدى از غير او جايز نيست . و امّا مردانگى و شجاعت و فرزانگى و سخاوت او اظهر من الشّمس است و مناقب شيم و محامد سير او در همه جا مسطور و بر زبان خواص و عوام مذكور . پس چنين شخصى را چه عيب توانم كرد و به كدام زبان مذمّت توانم گفت ؟ مگر در اثناى سخن به جهت رضاى تو او را به خون عثمان متهم گردانم . عمرو عاص گفت : اى عبيد اللّه ، اين زمان به سر كوى مقصود رسيدى . برمگذر كه مقصود كلّى و غرض اصلى ما بيش از اين نيست . چون تو به قتل عثمان بر او گواهى دهى مقصودهاى ما همه حاصل شود . عبيد اللّه گفت : چنين كنم . و از نزديك ايشان بيرون آمد . معاويه گفت : و اللّه كه نيكو دانستى ؛ كه اگرنه به سبب خوف شمشير على بود ، اين مرد هرگز نزد ما نيامدى و بدين‌گونه دربارهء او سخن نگفتى . ببين چگونه على را ستوده و در حسب و نسب او به چه مرتبه مبالغه نمود ! عمرو عاص گفت : اى معاويه ! آيا تو إعراق ظاهره و اخلاق طاهرهء علىّ بن ابى طالب را منكرى ؟ و اللّه كه على چنان است كه عبيد اللّه گفت و زياده از آن . نهايتش ما به اين دنياى غدّار فريفته شده‌ايم و به زخارف بىحاصل و نمايش بىطائل غرّه گشته خدمت چنين مردى را كه متضمّن سعادت ابدى است فروگذاشتيم . يقين دان اى معاويه كه پشيمان شويم ، امّا وقتى كه سود ندهد . القصّه ، اين سخن كه ميان معاويه و عمرو رفت به گوش عبيد اللّه رسيد . بعد از آن عبيد اللّه بر منبر شد و خطبه‌اى نيكو گفت و اصناف عطيات الهى و انواع نعم غير متناهى كه مواد امداد آن بر برندگان او متواتر و متواصل است ياد كرد و بر مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، و بر آل و