قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
337
تاريخ الفي ( فارسى )
معاويهام و از شام مىآيم . خبر آن است كه پنجاه هزار مرد مسلّح از غصّهء وفات و كشتن امير المؤمنين عثمان محاسن به اشك چشم تر دارند و در غم او از ديده خون مىبارند و شمشيرها بكشيدند و عهد كردند تا كشندگان امير المؤمنين عثمان را بازنكشند آن شمشيرها در نيام نكنند . پدر پسر را به بازخواستن خون امير المؤمنين عثمان وصيّت مىكند و اعراب وطن مألوف مىگذارند و مهاجرت فرزندان از جهت طلب خون عثمان اختيار مىكنند . و مادران اطفال خويشتن را طلب خون عثمان تلقين مىنمايند و ايشان نشود و نمابر آن مىيابند . پيش از اين بر شيطان لعن مىكردند اكنون بر كشندگان عثمان لعنت مىكنند . امير المؤمنين على ، كرّم اللّه وجهه ، از او پرسيد كه چه كس را در كشتن عثمان متهم مىدارند ؟ گفت : ترا . و بر آن اتّفاق كردند كه عثمان را تو كشتهاى . امير المؤمنين فرمود : خاك در دهان تو ! آخر مرا در كشتن عثمان چه جرم بود ؟ در اين اثنا صلة بن زفر العبسى برخاست و گفت : اين بد رسولى است كه معاوية فرستاده . و چه ناخوش كلماتى كه بر زبان تو مىرود و بىشرم و بىآزرم مردى كه تويى ! امير المؤمنين على را ، كه برادر مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، و شيرخداست ، و مهاجر و انصار را تهديد مىكنى بدانچه جماعتى جهّال بر پيراهن عثمان مىگريند . نه آن پيراهن [ جامهء ] يوسف و نه آن گريستن گريهء يعقوب . چون بر كشتن او بخواستند گريست [ 44 ب ] چرا او را در آن وقت كه فرومانده بود و از ايشان معاونت مىجست امداد مىنكردند ؟ و آنچه مىگويند كه با امير المؤمنين على جنگ خواهيم كرد ؛ خداى تعالى يار و ناصر حقّ است و حقّ به قول رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و آله ، با على است و على با حقّ . و خداى تعالى به فضل خود ما را نصرت كند و بر ايشان ظفر دهد ، « إنّه ولىّ عباده المتّقين » . بدرستى كه خدا يار و ناصر بندگان پرهيزگار است . و جماعتى از اصحاب امير المؤمنين شمشيرها بكشيدند و قصد كشتن آن مرد عبسى كردند . امير المؤمنين فرمود كه : دست از او بداريد و او را ميازاريد كه او رسول است . و ليكن نامه از او طلب كنيد . نامهء او بگرفتند و به خدمت امير المؤمنين آوردند . چون بازگشادند غير از بسم اللّه الرّحمن الرّحيم چيزى ديگر در آن مكتوب نبود . امير المؤمنين دانست كه معاويه انديشهء جنگ كرده است و بههيچوجه دم از موافقت و متابعت نخواهد زد . گفت : ( لا حول و لا قوّة الّا باللّه ، حسبى اللّه و نعم الوكيل ) . يعنى نيست هيچ قوّت و قدرتى الّا از خداى تعالى و او بس است مرا و نيك وكيلى است . بعد از آن رسول معاويه برخاست و گفت : يا امير المؤمنين ، از بس كه كلمات ناخوش در حقّ تو از اهل شام شنيده بودم چون به نزديك تو آمدم هيچكس را از تو دشمنتر نداشتم . اكنون چون به سعادت خدمت تو فايز گشتم و سخنان صوابانديش از تو شنيدم و حسن