قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
326
تاريخ الفي ( فارسى )
شد اخبار نمود ، چنان كه مستمعان متحيّر گشتند و از كمال فضل او تعجّبها نمودند . پس به آخر سخن فرمود كه : اى منذر قيامت نيايد مگر بر سر اشرار خلق و آن روز آدينه خواهد بود ، اوّل ماه محرّم . اى منذر اين كلمات كه تقرير كردم ياد گير و نيك فهم كن و بدانكه اين سخنان از قريب احوال است . و بعد از آن صلوات بر پيغمبر فرستاد و از منبر فرود آمد . و شرح آن تفاصيل به وجه مبسوط در صحيفة الحقايق علم الهدى مسطور است . چون آن كتاب در نظر نبود ايراد آن متعذّر نمود . القصّه ، امير المؤمنين اصحاب را فرمود تا تهيهء سفر كوفه كنند كه بعد از اين رايات نصرت آيات به آن صوب متوجّه خواهد شد و ايالت شهر بصره را به عبد اللّه بن عباس ارزانى داشت « 1 » و زياد بن سميّه « 2 » را ، كه در ايّام فتنه مخفى بود ، [ به ] منصب وزارت تعيين فرمود « 3 » و تمام بن عباس را به ايالت مدينه فرستاد ، و برادر او عبد اللّه بن عباس را والى يمن ساخت . مالك اشتر از اينحال دلتنگ شد و گفت : شمشير ما مىزنيم و ولايت به آل عباس مىرسد . و به سوى كوفه بغضب بيرون رفت . « 4 » امير المؤمنين به توّهم آنكه افساد مردم كند ، در عقب او روز شنبه شانزدهم ماه رجب سال بيست و ششم از رحلت خير البشر ، عليه التّحيّه من الملك الاكبر ، رايت عزيمت به جانب كوفه برافراخته ، آن خطّه را دار الخلافه ساخت و مالك اشتر را در راه دريافته به انواع الطاف و اصناف اعطافش بنواخت و فرمود : ملك از تو دريغ نداشتم ، امّا ترا از جهت مهمّى كه با تو داشتم بر سر مملكتى نگذاشتم ، از آنكه مرا از تو چاره نيست ، بتخصيص [ كه ] در اين ايام غزوهء شام در پيش داريم ، لاجرم ترا امير لشكر ساختم و مقاليد اين مهم را در قبضهء اهتمام تو گذاشتم . پس مالك بدين نوازشها راضى شد و خاطر او آرام گرفت .
--> ( 1 ) . على ( ع ) پس از انتصاب عبد اللّه بن عبّاس به امارت بصره ، سفارشها و اندرزهايى به وى كرد . اين توصيهها در نهج البلاغه ( ترجمه و شرح فيض الاسلام ، ص 1071 ) و در الإمامة و السياسه ( ج 1 ، ص 79 ) بتفصيل آمده است . ( 2 ) . مراد زياد ابن أبيه ، پدر عبيد اللّه ، عامل فاجعهء كربلاست . چون مادر زياد ، سميّه ، فاحشه بود و پدر واقعىاش معلوم نبود ، مردم او را زياد بن ابيه ( - پسر پدرش ) مىناميدند . بعدها معاويه با جعل اسناد زياد را برادر خود خواند . اين برادر خواندگى تحت عنوان « استلحاق » در كتب تاريخى مورد بحث قرار گرفته است . ( 3 ) . دكتر محمود مهدوى دامغانى در حاشيهء نهاية الأرب ( ج 5 ، ص 154 ) مىنويسد : على ( ع ) به او استاندارى بصره را پيشنهاد كرد كه او نپذيرفت و گفت : مصلحت اين است كسى از خويشاوندان شما باشد و من هم او را يارى خواهم داد . و ابن عبّاس را پيشنهاد كرد كه على ( ع ) پذيرفت . ( 4 ) . در بعضى از كتابهاى تاريخى ديگر نيز مالك اشتر به اعتراضهايى عليه سياستگزاريهاى على ( ع ) متهم شده است ، حتى نويرى صحبت از شركت مالك در طرح توطئه ترور آن حضرت در آستانهء جنگ جمل مىكند ؛ - نهاية الأرب ، ج 5 ص 137 . امّا وقتى مىبينيم كه خود حضرت مىفرمايد : « مالك چنان مرا يار بود كه من رسول خدا را مددكار بودم . » در صحّت اين گزارشها شك مىكنيم .