قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

307

تاريخ الفي ( فارسى )

پس برادر او ، عبد اللّه يثربى ، بيرون آمد و مبارز خواست . امير المؤمنين به نوعى كه او را نمىشناخت پيش او رفت . عبد اللّه بر او حمله كرد . امير المؤمنين بر روى او شمشيرى بزد و يك نيمهء روى و سر او بينداخت و بازگشت . ناگاه يكى از صف اصحاب جمل آواز داد و امير را بخواند . امير المؤمنين بازنگريست . عبد اللّه خلف الخزاعى را ، كه عايشه در آن وقت در خانهء او فرود آمده بود ، ديد . فرمود : اى عبد اللّه چه كار دارى ؟ عبد اللّه گفت : رغبت نمىكنى كه ساعتى در ميدان جنگ بگرديم و مبارزت نماييم ؟ امير گفت : اين سهل درخواستى است . اما تو را در كشتن چه راحت است ؟ همانا فراموش نكرده باشى و مىدانى كه من كيستم ؟ عبد اللّه گفت : اى پسر ابو طالب ، دست از اين تكبّر و نخوت بدار . تا كى خويشتن را مىستايى و از دليران نبرد اعتبار نمىگيرى ؟ قدم پيش نه تا سزاى خويشتن بينى . امير المؤمنين عنان بگردانيد و روى به او آورد و گفت : بيا عبد اللّه تا چه دارى . عبد اللّه خزاعى شمشيرى بكشيد و بر امير المؤمنين حمله كرد و زخمى بگذارد . امير المؤمنين شمشير او را به سر خود رد كرد و در همان گرمى اسب بر او گردانيد و دست راست او به ضرب تيغ بىدريغ بينداخت و در پى او شمشيرى ديگرش زد كه كاسهء سر گويا نداشت . و اسب بر جسد او براند و اين بيت مىخواند - و از شقاوت و عداوت او تعجّب مىنمود : إيّآى تدعو فى الوعا يابن الازب * و فى يمينى صارم يبدى اللهب يعنى مرا مىخوانى به جنگ اى پسر ازب و حال آنكه در دست من تيغ آبدار آتشبار است . و چون امير به صف خويش مراجعت نمود از اصحاب جمل مازن بن عوف الضّبى اسب در ميدان تاخت و مبارز خواست . عبد اللّه بن نهشل پيش او آمد . هردو نيزه برآويختند . آخر نسيم ظفر از جانب عبد اللّه وزيد و مازن به ياران خود رسيد . بعد از آن ثورى بن عدىّ كه پسر عمّ مازن بود به ميدان خراميد و مبارز طلبيد . محمّد بن ابى بكر شمشيرى بزد و دست راست او بينداخت و به ضرب ديگر او را به پسر عمش رسانيد . چون عايشه حال بر اين منوال ديد در خشم شد و گفت : مشتى سنگريزه به من دهيد . به او دادند . آنها را بر روى اصحاب امير المؤمنين پاشيد و گفت : شاهت الوجوه . يعنى : زشت و ناخوش شود اين رويها . مردى از اصحاب امام المتّقين گفت : اى عايشه و ما رميت إذ رميت و

--> - إن تقتلونى فأنا ابن يثربى / قاتل علباء و هند الجملى / ثمّ ابن صوحان على دين على اينك كه مرا مىكشيد بدانيد كه منم ابن يثربى ، كشندهء علباء و هند جملى و سپس ابن صوحان ، كه همه بر آيين على بودند ؛ - الإصابة ، ص 6513 ؛ الإشتقاق ، ص 246 به نقل نصر بن مزاحم منقرى ، پيكار صفين ، ترجمهء پرويز اتابكى ، ص 772 ، پابرگ 3 .