قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
299
تاريخ الفي ( فارسى )
او همهء سلاحها پوشيده است و تو هيچ سلاحى ندارى . امير فرمود : باكى ندارد . او را بخوانيد . زبير پيش آمد . اما عايشه چون ديد كه زبير در اين محلّ پيش امير المؤمنين مىرود فرياد برآورد كه : بيچاره اسما ، بيوه شد . او را گفتند : دل فارغ دار كه على سلاح نپوشيده . همانا كه با او سخنى دارد . چون زبير پيش امير المؤمنين آمد ، امير فرمود : يا ابا عبد اللّه اين چيست كه مىكنى ؟ چه ترا بر اين مىدارد ؟ جواب داد كه : چون امير المؤمنين عثمان مرا باعث اين امر شده . امير فرمود : سبحان اللّه ! چون تو و ياران تو او را بكشتيد قصاص از كدام كس طلب مىكنى ؟ مگر از خود و ياران خود قصاص خواهى . بعد از آن فرمود : يا ابا عبد اللّه سوگند مىدهم ترا به خدايى كه جز او خدايى نيست ، كه ياد دارى آنروز را كه حضرت مقدّس نبوى ، صلّى اللّه عليه و آله ، با تو فرمود : اى زبير على را دوست مىدارى ؟ در جواب گفتى : يا رسول اللّه چگونه دوست ندارم او را و حال آنكه او پسر خال من است ؟ آن سرور فرمود : روزى بيايد كه تو اين دوستى را بر طرف كرده با وى به جنگ بيرون آيى و يقين بدان كه آنروز تو ظالم باشى . زبير گفت : آرى چنين بود كه ذكر فرمودى و مرا فراموش شده بود ، به ياد من آوردى . بار ديگر امير المؤمنين ، زبير را بهطريق مذكور سوگند داد كه : به خاطر دارى كه رسول خدا در محلّهاى از محلّات بنى هاشم « 1 » با تو فرمود كه به نور نبوّت و رسالت مىدانم و مىبينم كه تو شيوهء ستم را پيشهء خود ساخته به سبب حكومت و امارت و خاطرخواه بعضى ارباب تسلّط و خطارت خود را در مقام معادات و منازعه و خصومت با على درآرى . زبير ساعتى سر در پيش انداخت و بعد از آن گفت : يا على حديثى از عهد قديم به ياد من دادى . باز امير المؤمنين ، زبير را سوگند داد و گفت : اى زبير ! ياد تو مىآيد كه روزى مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله ، از سراى عمرو بن عوف مىآمد و تو در خدمت آن حضرت بودى و او دست تو گرفته من پيش شما بازآمدم . مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، بر من سلام كرد و در روى من خنديد و من در روى آن حضرت خنديدم . تو گفتى : اى پسر ابو طالب چرا نخست سلام ندادى ؟ هرگز از تكبّر و تحيّر دست نخواهى داشت ؟ مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، گفت : آهسته باش اى زبير كه على متكبّر نيست و روزى خواهد بود كه تو بر وى بيرون آيى . و تو آن روز بر وى ظالم باشى . زبير گفت : همچنين بود ، و ليكن فراموش كردهام . اگر اين سخن مرا ياد بودى هرگز بر تو بيرون نيامدمى . اكنون كه ياد آوردم به خدا بازگردم و هيچ حركت نكنم كه از اين ، غبارى بر حاشيهء خاطر شريف بنشيند .
--> ( 1 ) . نام اين محلّه بنى غنم است .