قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

275

تاريخ الفي ( فارسى )

غرض داشت ؛ كه اگر معاويه به نزديك عثمان آمدى يا او را مددى فرستادى عثمان را هرگز آن واقعه نيفتادى . » بر اين منوال بيتى چند بگفت و به دست يكى از متعلّقان خود به مكّه فرستاد و به او گفت به نوعى به ايشان برسان كه ترا نشناسند . آن مرد آن كاغذ را بياورد و از ديوارى كه مقابل مجلس ايشان بود ، وقتى كه حاضر نبودند ، بياويخت و بازگشت . چون طلحه و زبير به جايگاه معهود آمدند آن كاغذ را از آن ديوار آويخته ديدند . چون برخواندند دانستند كه آن حيلهء معاويه و سخن اوست . پس عزيمت جانب شام در توقّف داشتند و به استصواب عبد اللّه بن عامر - كه مىگفت : مرا در بصره اعوان و مددكار بسيار است اگر بدانجا بياييد ايشان به معاونت و مظاهرت ما قيام نمايند و به مددكارى ايشان عثمان بن حنيف كه از جانب على والى بصره است بيرون مىكنم - عزيمت بصره را مصمّم گردانيدند . و در اين وقت عايشه صدّيقه پيش امّ سلمه كه منكوحهء مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، بود و در مكّه مقام داشت آمد و گفت : قرب تو نزد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، دانسته‌ام و تو از همهء زنان مصطفى مهترى و نزد او بزرگتر ، و اوّل زنى كه با مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، هجرت كرد تو بودى ، و تحفه‌اى كه نزد آن حضرت آوردند به خانهء تو فرستادى و نصيب هر يكى از خانهء ما را تو مىدادى و مىدانى كه خون امير المؤمنين عثمان به ظلم ريخته شده و فتنه‌اى عظيم در طريق دين پيدا آمده و مىترسم كه اختلال كلّى به قواعد اسلام راه يابد . بنابراين با طلحه و زبير جهت اصلاح ذات البين به طرف عراق عزيمت كرده‌ايم ، اگر مصلحت باشد تو نيز موافقت نماى . امّ سلمه ناله و فرياد كرد كه تمام اهل بيت شنيدند و گفت : چگونه به مخالفت علىّ بن ابى طالب كه برادر رسول خدا و برگزيدهء حضرت إله است برخيزم ؟ اى دختر ابو بكر تو ديروز عثمان را به كفر نسبت مىكردى و مردم را بر قتل او تحريص مىنمودى و امروز او را امير المؤمنين مىگويى . اى عايشه تو را به طلب خون عثمان چه كار ؟ تو به دو چه تعلّق دارى ؟ عثمان مردى است بنى عبد مناف و تو زنى از بنى تيم بن مرّة . ميان شما خويشاوندى نيست و در حال حيات هم موافقتى نمىديدم . اكنون چه غلوّ است كه پيش گرفته‌اى و بر علىّ بن ابى طالب كه برادر مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، است بيرون مىآيى و خلافت او را نمىپسندى ؟ و حال آنكه جملهء مهاجر و انصار با او بيعت كردند و بر خلافت امامت او متّفق شده ! پس امّ سلمه ، رضى اللّه عنها ، طرفى از فضائل و شمّه‌اى از مناقب امير المؤمنين را شرح داد « 1 » و عبد اللّه بن زبير در در سراى ايستاده و مىشنيد . آواز داد كه : اى امّ سلمه ، تا چند

--> ( 1 ) . براى مطالعهء پاره‌اى از مناقب على ( ع ) از زبان امّ سلمه - شرح نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 288 .