قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

248

تاريخ الفي ( فارسى )

بيرون آمد طلحه را بگذاشتند و نزد امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، آمدند . چون طلحه حال بدين منوال ديد در حال برخاست و نزد امير المؤمنين عثمان آمد و از وى عذر خواست . عثمان گفت : اى پسر حضرميه بر من كار تبه كردى و مردمان را بر قتل من تحريص نمودى ، چون ديدى كه على به يارى من برخاست و قوم ، تو را گذاشته به او پيوستند ، اكنون مىآيى و عذر مىخواهى ؟ خداى مگر عذر تو قبول كند ؟ طلحه چون اين سخن بشنيد برخاست و بيرون آمد و عثمان بر بام شد و سر از ديوار برآورد و گفت : اى مردمان مرا از خدمت رسول خدا حظّى وافر و نصيبى شامل است و در اسلام سوابق مرضى و وسايل مقبول دارم و والى و مجتهدم . اگر در اجتهاد من خطايى افتاد يا به قصد و عمد گناهى كردم از آن بازگشتم و تبرّا نمودم و توبه كردم و از خداى تعالى آمرزش خواستم . سخن من قبول كنيد و مرا در اين توبه و انابت باور داريد و صادق دانيد . چون قوم اين سخنان بشنيدند مصريان از ميان آن همه طايفه او را دشنامها دادند و كلمات ناخوش گفتند . زيد بن ثابت آواز داد كه : اى انصار ، شما رسول خدا را نصرت كرديد تا شما را انصار اللّه نام نهادند . امروز خليفهء او را نصرت كنيد تا دوباره انصار اللّه باشيد و دو ثواب را مستحق گرديد . جبلة بن عمر الساعدى آواز داد كه : اى زيد ما از تو اين سخن را قبول نكنيم و نخواهيم در قيامت از آن جماعت باشيم كه گويند إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا « 1 » . به خدايى كه اگر از عمر عثمان چندانى كه بعد از نماز ديگر تا به غروب آفتاب باشد بيش نمانده باشد ما به ريختن خون او از باريتعالى تقرّب جوييم . پس حجّاج بن عرفة الانصارى [ 32 الف ] اهل مصر را آواز داد كه : سخن اين گاو - يعنى زيد بن ثابت - را مشنويد و شما عزيمتى كه داريد به امضاء رسانيد . القصّه ، زيد بن ثابت را دشنامها دادند و يكى از آنان پاره هيزمى برگرفت و آتش در آن زد و آن را بياورد و بر اوّل در سراى امير المؤمنين عثمان نهاد . آتش در گرفت و در اوّل بسوخت . پس آتش بر در دويم هم بزدند . آن نيز بسوخت . چون درهاى سرا بسوخت آن قوم خويش را در سراى عثمان انداختند و حسن بن على ، عليه السّلام ، نزد عثمان بود . عثمان به جانب او التفات نمود و گفت : اى برادرزاده دل پدر به جانب تو نگران باشد . به خدا سوگند كه برخيز و بسعادت بازگرد . امام حسن ، عليه السّلام ، برخاست و بيرون آمد . عبد اللّه بن عمر كه در آنجا بود نيز در خدمت او بيرون آمد . پس عثمان نظر كرد ديد كه مروان شمشير بركشيد و ساختهء جنگ شد . عثمان گفت : سوگند

--> ( 1 ) . از سروران و بزرگان خود اطاعت كرديم و آنان ما را گمراه كردند ؛ ( احزاب ، 67 ) . - و .