قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

243

تاريخ الفي ( فارسى )

اين ناقوس مضمون اين عبارت ادا مىكند : « حقّا حقّا حقّا حقّا ، صدقا صدقا صدقا صدقا ، يابن الدنيا مهلا مهلا ، لنا تدرى ما فرّطنا ، يابن الدنيا جمعا جمعا ، انّ الدنيا قد فرّطنا ، ما من يوم يمضى عنّا ، الّا اوهى منّا ركنا ، ما من يوم يمضى عنّا ، الّا امضى بنا قرنا » و حاصل معنى چنين است كه ناقوس به زبان حال مىگويد كه من هرچه مىگويم حقّ و صدق است . اى پسر دنيا آهسته باش آهسته ، كه آنچه از دست رفته بازنمىآيد . و اى پسر دنيا چند در جمع زخارف دنيا كوشى ؟ كه دنيا بسيار فريبنده و غدّار است ، و هيچ روزى از ما نمىگذرد كه ركنى از اركان ما سست نشود ، و روزى از ما نمىگذرد كه يكى از همنشينان ما [ در ] پيش نرود . * و اگر عالم به قواعد جفر درصدد استخراج و استنباط اشارات و امارت دالّه بر صدق اين دعوى شود كتابى عظيم تدوين تواند نمود ، و العاقل يكفيه الاشارة . و اين زمان بازمىگردم به قصّه . الغرض چون عثمان از نوشتن آن نامه فارغ شد نزد آن قوم فرستاد . آن قوم بعد از اطّلاع بر مضمون نامه از آن نصايح هيچ قبول نكرده عزيمت قتل يا خلع از خلافت را مصمّم گردانيدند و گرداگرد سراى او را فروگرفتند . امير المؤمنين عثمان چون اين حال مشاهده كرد نامه‌اى بدين منوال به عبد اللّه بن عامر بن كريز ، كه والى بصره بود ، و به معاوية بن ابى سفيان ، كه حاكم شام بود ، نوشت كه : « بسم اللّه الرّحمن الرحيم ، امّا بعد بدانيد كه جماعتى از اهل ظلم و عدوان از اهل مصر و كوفه و مدينه و بصره بر من خروج كردند و مرا در سراى محاصره نمودند و چندانكه ايشان را نصيحت مىكنم و رضاى ايشان مىجويم كه با شما به كتاب خدا و سنّت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، عمل مىنمايم ، نصيحت من قبول نمىكنند و عزيمت خود را بر قتل يا خلع من مصمّم گردانيده‌اند . به خدايى خدا كه رفتن از دنيا نزديك من آسان‌تر از آن است كه بر وفق رضاى ايشان بروم و خود را از خلافت خلع كنم . شما را از حال خويشتن آگاه و خبر دادم . مىبايد كه مرا دريابيد و به مردانى قوىحال و شجاع [ آماده ] به خدمت مدد كنيد . باشد كه خداى تعالى به سبب شما شرّ اين جماعت و اهل حسد و طغيان از من دفع كند ، و السّلام . » پس نامه را مسور بن مخرمه در شام به معاويه رسانيد . چون معاويه بر مضمون نامه اطّلاع يافت متفكّر شد . مسور ، معاويه را گفت : تا اين غايت عثمان را يقين كه كشته باشند . اكنون تو به چه مىانديشى ؟ معاويه گفت : سخن راست و صريح از من بشنو . چون خلافت به امير المؤمنين عثمان رسيد در اوّل حال عدل و انصاف مىورزيد و تا آن طريق مىرفت كه رضاى خداى تعالى بود خداى تعالى كار او را مستقيم مىداشت . چون تغيير و تبديل به احوال خود راه داد و سيرت و قاعده بگردانيد ، خداى تعالى نيز نظر عنايت و محافظت از او بازداشت . إِنَّ اللَّهَ لا