قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
238
تاريخ الفي ( فارسى )
سياه « 1 » ديدند كه بر شترى نشسته و به تعجيل تمام شتر را مىراند و از شارع عام بيرون مىرود . جماعتى به تحقيق احوال آن غلام رفتند . چون به او رسيدند گفتند : چنين به تعجيل كجا مىروى ؟ مگر مىگريزى يا چيزى گم كردهاى كه به طلب آن مىشتابى ؟ راست برگوى كه تو كيستى و به كجا مىروى ؟ گفت : من غلام امير المؤمنين عثمانم . مرا فرموده است كه به مصر روم نزد امير مصر . گفتند : امير مصر با ماست . گفت : نه اين امير كه اينجاست . پس محمّد بن ابى بكر گفت : او را از شتر فرود آريد تا حقيقت حال تحقيق نمايم . او را فرود آوردند . محمّد بن ابى بكر گفت : راست بگو كه تو كيستى و به كجا مىروى ؟ گفت : من غلام امير المؤمنين عثمانم و به مصر نزد عبد اللّه بن ابى السّرح مىروم . پرسيد : به چه كار ؟ گفت : پيغامى دارم . پرسيد : چه پيغام ؟ گفت : نتوانم گفت . گفتند : هيچ نامه دارى ؟ گفت : نه . اهل مصر گفتند : دستورى مىدهى تا او را بجوييم ؟ فرمود : چنان كنيد . تمام بار و جامهء او با جهاز شتر بجستند . هيچ نوشته نيافتند . مطهّرهاى ديدند از شتر آويخته پرآب . آب آن را بريختند و مطهره بجنبانيدند . آوازى مىآمد . كنانة بن البشر الحصبى گفت : و اللّه كه به خاطر من مىرسد كه در اين مطهّره نامهايست . گفتند : در ميان آب چگونه كاغذ باشد ؟ كنانه گفت : مردمان حيله دانند . القصّه ؛ مطهّره را بشكافتند . شيشهاى سر به موم مهر كرده يافتند . شيشه را بشكستند . نوشتهاى بيرون آمد بدين منوال : « بسم اللّه الرحمن الرّحيم ، عبد اللّه عثمان امير المؤمنين مىنويسد به عبد اللّه بن سعيد بن ابى السّرح و مىفرمايد كه چون عمرو بن بديل بن ورقاء الخزاعى به مصر رسيد او را بگير و گردن او بزن و علقمة بن عديس البلوى و كنانة بن بشر الحصنى و عروة بن شم الليثى را بگير و دست و پاى ايشان را از خلاف ببر و بگذار تا در خون بغلطند و بميرند . چون بمردند هردو را از درخت خرما بياويز . و محمّد بن ابى بكر را بگير و حيله كن ، باشد كه او را بتوانى كشت . و تو بر عمل خويشتن مىباش . » « 2 » چون محمّد بن ابى بكر و مصريان بر مضمون اين مكتوب اطّلاع يافتند ، تعجّب كردند و به
--> ( 1 ) . طبرى نام غلام سياه را « ابو الأعور بن سفيان سلمىّ » ذكر كرده است كه عثمان وى را بر شتر خويش نشانده و به سوى مصر روان كرده بود ؛ - تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 2251 . نيز ؛ - الكامل ، ج 3 ، ص 281 . ولى در آفرينش و تاريخ ( ج 5 ، ص 214 ) نام غلام مدس ضبط شده است . ( 2 ) . مقدسى در خصوص اين نامه مىنويسد : مروان بن حكم كه مهر عثمان در دست وى بود به حمران بن ابان ، نويسندهء عثمان ، گفت : « اين پيرمرد فرتوت و خرف شده . برخيز و به ابن ابى سرح بنويس كه . . . » و چنين كردند و نامه را به وسيلهء يكى از غلامان عثمان كه مدس نام داشت با يكى از شتران او فرستادند ؛ - آفرينش و تاريخ ، ج 5 ، ص 214 . نيز ؛ - عقد الفريد ، ج 4 ، ص 289 .