أحمد بن حامد كرمانى

5

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

قصاب نيز آن را بمذبح نيارستى برد و گفتى بره طعام يك مرد باشد و چون يك ساله شد طعام بيست مرد بود و در پروردن آن رنجى به كسى نميرسد و علف از صحرا مىخورد و مىبالد . ( چون در دار الملك بردسير بر تخت سلطنت جلوس فرمود تعرف طبقات رعايا فرمود و خواست تا هر طبقهء از اصناف مردم را بيند . قاضى ولايت در آن عهد قاضى فزارى بود مردى طويل عريض متجمل و در لباس تأنق تمام نمودى و عمايم قصب مصرى بستى و چند اطلس بر هم پوشيدى او را در بارگاه ملك قاورد آوردند و كهلى با وى دستار و دراعهء سفيد پوشيده و مجبرهء در دست . از حال و اعمال ايشان استكشاف كرد گفتند اين حاكم شرعست و آن دبير حكم او . قاورد گفت اين بزرك لباس قضا ندارد زىّ قضا بر آن كهل ظاهر است . اكنون اين وزير و آن قاضى باشد و منصب وزارت خويش بقاضى فزارى تفويض فرموده مسند قضا بدبير تسليم كرد و آن كهل قاضى ابو الحسن بود جدّ قضاة كرمان و قاضى و شحنه و عامل هر ولايت را به عدالت وصيت فرمود . ) و « 1 » چون در مملكت قرار يافت او را فتحها و ظفرها ميسر شد و لشكر بسيار برو جمع شد و حشم بىحد گرد [ بر ] آمد و ارتفاعات سردسير بارزاق ايشان وفا نميكرد چه مايهء مال و منال كرمان از گرمسير اتست ( و گرم‌سير ) در دست ( قوم ) كوفج ( و گروه قفص ) بود و بروزگار دراز از عجز ديلم گردن استيلا افراشته [ بودند ] و سينهء تغلب پيش كرده « 2 » و در عدد ايشان كثرتى بود و بشوكت اندك ، قمع ايشان ميسر نه ( چه ) جملهء گرمسير از جا رفت « 3 » تا لب دريا فرو گرفته بودند و تا حدود فارس و اطراف خراسان ميشدند « 4 » و از دزدى و قطع طريق مال باز « 5 » ولايت خويش مىآوردند ( و در عهد ديالمه معين الدين ابو الخير ديلمى لشكر بدانجا كشيد و زعيم قفص او را استقبال نموده در شعب در فارد و سرپزن كمين ساخته ناگاه بر لشكر او زده دست او بينداختند و لشكر او مقهور شد و ديگر كسى از ديالمه متعرض ايشان نشد . چون ) اين « 6 » قصه بر رأى ملك قاورد عرض دادند دانست كه بمجاهرت و مكابرت ( بيخ )

--> ( 1 ) و چون ملك قاورد را فتوح نامدار و ظفرها بيشمار برآمد و او را لشكر بسيار مجتمع شد . - ( 2 ) داشته . - ( 3 ) ( همه‌جا بجاى جا رفت نسخهء خطى جيرفت آمده كه امروز متداول است ) . - ( 4 ) ميرفتند . - ( 5 ) بولايت خويش ميبردند . - ( 6 ) قصهء ايشان .