أحمد بن حامد كرمانى
73
تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )
شبى نعره برآمد كه لشكر فارس ، بنه برگرفت و در شهر بم شد . بلبل دل هر كسى « 1 » ( از مردم لشكرگاه ، ازين خبر ، ) از قفس تن پريد و هركه بود علايق ( و عوايق ) اميد از جان و مال « 2 » بريد [ ند . شعر شبى چو روز قيامت سياه و هايل و تند * قدم ز رفتن سست و زبان ز گفتن كند ] اهل لشكرگاه ( را ) پاى گريز و روى ستيز نماند و جز صبر و انتظار مرگ هيچ چارهء نه . حق تعالى فضل كرد و شرّ ايشان در ( آن ) شب دفع كرد . چه حشم فارس شب در شهر نشد و هم در ربض شب گذاشت و حال ايشان در جزع و فزع [ افتاد ] و از حال ما « 3 » زارتر ( بود ) . بامداد چون بهم پيوستند [ و ] خروج كردند ، از ديوارها خود را مىنمودند ؛ چه هنوز غلبه در لشكر [ گاه ] دشت بود امّا هول شب دستوپاى مردم ( را ) چنان سست كرده بود « 4 » كه كسى را طاقت لجام « 5 » بر سر اسب كردن نبود . اميرى شبانكارهء بود او را [ امير ] حسين « 6 » سرو گفتندى ، به مردى مذكور و بشجاعت مشهور [ او را ديدم ] لرزه بر هفت اندام افتاده ( بود ) و گريزان رخت درهم مىآورد . چند نوبت سيف [ الدين ] الجيوش كه ذكر او سابق است ، لجام « 5 » او ميگرفت و بازميگردانيد و مى گفت اى امير ، چون ( مثل ) تو ( ئى ) كه پهلوان « 7 » لشكرى و شيرمرد حشم ( و جريدهء مفاخر عشيره ، در اين موقف قدم تجلد سخت ندارى و لگام تصبر فرو گيرى و توقف ننمائى و بر اين صفت راه گريز جوئى از ديگران چه حساب ؟ ) [ در حق تو است ] بيت [ به جائى كه من پاى بفشاردم * عنان سواران شدى پاردم ] ( به به جائى كه رستم گريزد ز جنگ * مراوترا ، نيست پاى درنگ ) ( و ايبك بلب رود آمد كه مصاف روباروى دهد ؛ ) عاقبت ( ملك ارسلان و اتابك محمد ) جملگى « 8 » بنگاه و خيمهها و ديگهاى پخته گذاشتيم « 9 » و شب بنرماشير آمد و از آنجا ( براهى وعر و طريقتى صعب كه آن را عقبهء زرناق خوانند ، ) روى بجيرفت نهاد . ( گفتار در رفتن اتابك ايبك از بم بسيرجان و آوردن ملك تورانشاه از يزد و مجملى از احوال تورانشاه از زمان فرار از دشت بر تا اين وقت . ) ( بعد از رفتن ملك و اتابك بجيرفت ، ) ايبك با سواران خويش ( از بم بيرون آمده )
--> ( 1 ) هريكى . - ( 2 ) خانومان . - ( 3 ) لشكرگاه . - ( 4 ) گردانيده . - ( 5 ) لگام . - ( 6 ) حسن . - ( 7 ) آلت . - ( 8 ) جملهء . - ( 9 ) برجاى گذاشته شب را بنرماشير آمدند .