أحمد بن حامد كرمانى
66
تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )
كرمان كه مىخورد ازين مملكت زيادت اين « 1 » بوى نه ( مى ) رسد . بسلامت [ برود و ] بازگردد [ و آن را مىخورد و اگر بخلاف اين انديشه مىكند راه مجال ، گشاده است و در ميدان امتحان ، گشوده . ملك اتابك ] و برادرش بخواند و قيبه را فرمود تا اين فصل در حضور ايشان ايراد كرد « 2 » . شرف الدين بيستا مردى بود بشجاعت مشهور و بغايت بسالت مذكور . « 3 » من از دور مىشنيدم كه شرف الدين مىگفت كه فردا چون روز [ بر ] آيد اين « 4 » گندگان ( را ) از ( آن ) عقبه به زير آورم . روز ديگر روى بپاى عقبه نهادند « 5 » و ما جماعتى از اصحاب عمايم از خدمت ركاب باز استاديم « 6 » و بديهى شديم كه آن را سرسنگ خوانند ؛ چه متيقن بوديم كه لشكر يزد گذر نتواند [ كرد ] و با لشكرى بعدد افزون و بالادست مقاومت نتوانند نمود . چون ( روز ) به نماز پيشين رسيد ، از سر پشتهها « 7 » آواز مىآمد كه لشكر يزد بازگرديد . ملك چون بپاى عقبه رسيد ، ايبك را پيش « 8 » خواند و گفت اتابك يزد بر من حقوق بسيار دارد [ و ] دو سالست كه رنج ما ميكشد باميد آنكه ما او را در كرمان منصبى دهيم و بمكافات او پيدا آئيم « 9 » . رضا ميبايد داد تا بجيرفت آيد و يكهفته نظر « 10 » گرمسير ما بكند و بسلامت بازگردد . ( ايبك ) تركى لجوج بود بر گفتهء خود « 11 » اصرار نمود و با وى سخن ملك درنگرفت . پس ملك گفت من انتقال باز دار الملك بردسير كنم ، تا حق تعالى چه خواسته است و عنان بگردانيد و باز ميان حشم آمد و حال « 12 » لجاج ايبك با اتابك يزد بازگفت . اتابك چون در آن سنگلاخ ، نه مجال جايش ديد و نه مقام كوشش ؛ عقابى بر عقبه ، با وى چه توان كرد . گفت پادشاه داند كه هيچ غرض در بردسير و جيرفت بسته نيست « 13 » . همت ما درين جدّوجهد آن بود كه ملك در كنف سلامت و ظل دولت ، بخانهء خويش و ملك موروث بازرسيد « 14 » ( و انّى سألت اللّه ذلك فقد فغل . ) و ما آنچه از خداى خواستيم از نصرت و ظفر ، يافتيم و راه بخانهء خويش بازميدانيم و اين زمستان با تراكم افواج محن و تلاطم امواج فتن مقام بردسير دشوار باشد . چون چتر همايون بمباركى در بيضهء ولايت گشاده شد با
--> ( 1 ) از آن . - ( 2 ) كند . - ( 3 ) ( در اينجا محمد بن ابراهيم افزوده است : « افضل الدين كرمانى گويد من . . . » ) - ( 4 ) آن . - ( 5 ) ( در اينجا افزوده است : « افضل الدين ابن حامد الكرمانى گويد ما . . . ) . - ( 6 ) بازايستاديم . - ( 7 ) بيشهها . - ( 8 ) نزديك . - ( 9 ) و مكافات خدمت او نمائيم . - ( 10 ) نظاره . - ( 11 ) خويش . - ( 12 ) قصهء . - ( 13 ) اى پادشاه مرا هيچ غرض در بردسير و جيرفت نبسته است . - ( 14 ) رسد .