أحمد بن حامد كرمانى
58
تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )
طالع شد ( پس از افول ) [ و ] گلبن طبع آشفتهاش شكفته شد و طاير دل رميدهاش آرميده گشت و دانست كه روزگار بدمهر در آشتى مىزند و فلك كينهكش راه مصالحت ميجويد ( و بخت و دولت بخشم رفته ، از در صلح بازآمد ( و موكب اتابك را بقدم استعجال استقبال نمود ) و اتابك در بم بعد از تقديم وظايف اكرام و احترام و لطايف تقريب و ترحيب چندان توقف فرمود ، كه غبار و عناء « 1 » سفر از اعطاف بيفشاند . پس ( كوس ) عزيمت ( دار الملك ) بردسير ( به ) زدند و سراپردهء نهضت بصحرا بيرون بردند و بيمن فال و حسن حال چتر ( اقبال ) همايون روانه شد . [ شعر ] [ هم بخت هم رفيقش و هم ملك ، هم قرين * هم يسر بر يسارش و هم يمن ، بر يمين ] لشكر بدر بردسير كشيدند . ملك ارسلان و طرمطى با فوجى ( حشم ) پياده در شهر شدند و چون شب درآمد ملك ارسلان در حال حصار و لشكر و ذخيرهء ( قلعهء شهر ) نظر ( تأمل ) كرد ؛ « 2 » هيچ اسباب مقام شهر و حصاردارى مهيا نديد . رأى صائب ، آن دانست كه شهر را بگذارد و جان [ را ] ببرد . نيمشبى [ با خدمتگاران اتابك محمد در ديه كرديه ، بر بام سراى ، قرعهء انديشه ميگردانيديم و فال كيفيت خاتمت اين محاصره ميگرفتيم ؛ ] آواز برآمد كه ملك ارسلان رفت و فوجى از امرا و حشم شهر به خدمت ملك بهرامشاه آمدند و طرمطى را قرب اجل و قضاء بد ، بند [ بر ] پاى نهاد « 3 » و بعد از چندين حقوق [ و ] احسان ملك ارسلان ، عقوق طغيان نمود و در خدمت او نرفت ( و با وجود كه بواسطهء محبت او ملك موروث را وداع نمود و از دار الملك به آن آراستگى و مملكت به آن استقامت مهاجرت مينمود ، با او مواصلت و مرافقت روا نداشت . ( القصه ) ازين آوازه ، گل هردلى شكفته شد و لالهء هر لبى باز خنديد ؛ چه مردم اگرچه استقامت و يكرنگى كار ملك ميخواستند ، گرفتار شدن ملك ارسلان و رنج [ دل و نفس ] او بر مزاج هيچ رعيت و لشكرى ، راست نبود پس ( بر ) مراد اهل و داد نفس او بسلامت برست و ملك برادرش را مسلم شد . بامداد روز شنبه « 4 » منتصف ماه خرداد سنهء ثلاث و تسعين « 5 » چتر همايون « 6 » ملك بهرامشاه در دار الملك بردسير آمد . ( بيت ) ( بگاه روز خجسته ، بفرّ فتح عظيم * بطالعى كه تولّا به دو كند تقويم )
--> ( 1 ) غثاء . - ( 2 ) فرمود . - ( 3 ) او شد . - ( 4 ) دوشنبه . - ( 5 ) 563 . - ( 6 ) ميمون .