ذبيح الله صفا
1531
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
قدوه المدققين حسن بصرى » نسبت يافته كه « از معتمدان سرور عالم و عالميان محمد مصطفى صلى الله عليه و آله روايت كرده » است . موضوع اصلى اين داستان آنست كه قضاى مبرم الهى را « به هيچ چيز دفع نمىتوان كرد » اما سيمرغ در محضر سليمان اظهار داشت كه به اين مطلب اعتقاد ندارد و خداوند براى شرمسار ساختن او مقدّر ساخت كه پسر ملك مشرق و دختر ملك مغرب را به يكديگر برساند و بىنكاح پسرى ازيشان بوجود آورد و سرگذشت اين پسر و دختر از همينجا آغاز مىشود و تا بپايان داستان ادامه مىيابد ، و سرانجام پسر و دختر مسلمان شدند و سليمان باد را فرمان داد كه شاهزاده را با دختر به مغرب برد و پادشاه مغرب دختر را با جهاز بسيار روانهء مشرق كرد . از آن تاريخ سيمرغ از شرم در پس كوه قاف پنهان شد و ديگر كسى او را نخواهد ديد . « حكايت دور افتادن بهرام گور از لشكر و آمدن بدهى و دختر مهرجو را گرفتن » « 1 » كه روايت و تحريرى نسبته جديد از ماجراهاى مشهور بهرام گور ساسانيست كه در ادب پهلوى و فارسى سابقه دارد . در اين داستان بهرام گور كه در شكارگاه از لشكر خود جدا مانده بود بديهى رسيد و بدهقان آن ديه پناه برد ليكن مددى ازو نيافت مگر آنكه وى را بخانهء مهرجو كه در كنار آن ديه بود راهنمايى كرد . مهرجو شرط ميزبانى بجاى آورد و بهرام به دختر او ، مهرخواه ، كه ساقى مجلس شده بود دل باخت و فردا كه لشكريان بر در سراى مهرجو جمع شدند بهرام را شناختند . مهرجو پاداش نيك يافت ، مهرخواه همسر بهرام شد و خداوند آن ديه از مال و نعمت خود محروم و آواره گرديد تا در تهىدستى مرد . همچنانكه گفتم اين داستان تحريرى نسبته جديد از يك متن كهنتر است كه آثار كهنگى گاهگاه در ضمن واژهها و تركيبها ظاهر مىگردد .
--> ( 1 ) - ايضا همان مجموعه ص 34 - 41 .