ذبيح الله صفا

711

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* بود ما را به خاك آستانت آمدن مشكل * كه درياها ميان ما ز آب ديده شد حايل تويى اهل وفا را كعبهء مقصود ، مىميرم * چو مىبينم كه مىبندند بر عزم درت محمل عجب گر دولت وصلت نصيب چون منى گردد * زمان هجر بسيارست و دور عمر مستعجل مگر فكرى كند دربارهء ما دولت وصلت * كه آخر رنج دل ضايع شد و شد سعى من باطل نهال نازكى كو را به خون ديده پروردم * نشد جز درد و داغ نااميدى هيچ ازو حاصل نيم گر دولت وصل ترا شايسته اينم بس * كه گه در جان من دارد خيالت خانه گه در دل غزالى آرزو دارد كه گردد خاك پاى تو * ولى ماندست پاى او ز آب چشم ما در گل * ما غير خون دل مى نابى نخورده‌ايم * هرگز بخوشدلى دم آبى نخورده‌ايم اى محتسب چرا ز تو منت كشيم ما * خونى نكرده‌ايم و شرابى نخورده‌ايم از دام دلفريبى افلاك فارغيم * چون ديگران فريب سرابى نخورده‌ايم هرگز بجانب تو نيفگنده‌ايم چشم * كز غمزهء تو تير عتابى نخورده‌ايم نگرفته است زلف تو در دست خود رقيب * كز دست او چو زلف تو تابى نخورده‌ايم ما را جگر كباب شد و خون ديده مى * زين خوبتر شراب و كبابى نخورده‌ايم آورده‌ايم باده غزالى به كف ولى * بىدردمند خانه خرابى نخورده‌ايم * از قيد خود اى جان گرفتار برون آى * وى دل دگر از پردهء پندار برون آى چون سلسلهء شاهد گيتى همه بندست * برخيز و ازين سلسله زنهار برون آى اى خفته ره ملك ابد دور و دراز است * از دايرهء خاك سبكبار برون آى آهم همه خاكستر دل را برت آورد * اى آينهء چرخ ز زنگار برون آى ديوانه شديم از غم ناديدنت اى ماه * بهر دل سودازده يك بار برون آى بر خاك شهيد غم او گل چه فشانند * گو از سر خاكش پس از اين خار برون آى بىاو غم دل چند توان خورد غزالى * گو خون شو و از ديدهء خونبار برون آى * اى غزالى گريزم از يارى * كه اگر بد كنم نكو گويد