ذبيح الله صفا

709

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

تا نشوى خوار مشو خودپرست * هست به صد خوبى ما هركه هست پاى عزيزان ز سر ما بهست * عيب كسان از هنر ما بهست بىهنرى زآن شده‌اى عيبگوى * بىهنر البته بود عيبجوى نام خود و نام پدر زنده كن * مردهء خود را بهنر زنده كن از پدر مرده مگو هر زمان * گرنه سگى ، چون خوشى از استخوان ( نقش بديع ) دو آيينه است صنع كبريا را * كه اندر وى توان ديدن خدا را يكى آمد جمال بىنظيران * يكى ديگر دل پرنور پيران مرا هست از جوانان سينهء ريش * همى خواهم ز پيران قسمت خويش * خواب اگر بينم من آن مست عتاب‌آلوده را * تا قيامت شكر گويم بخت خواب‌آلوده را قطرهء جان مىچكد از چشمهء حيوان به خاك * پاك كن بهر خدا لعل شراب‌آلوده را عكس رويم گفته‌اى در چشم پراشك تو چيست * ديده‌اى در شيشه گلبرگ گلاب‌آلوده را شوق ديدارت نقاب غنچه از گلها كشيد * عشق رسوا ساخت خوبان حجاب‌آلوده را مىكشم گفتى غزالى را به چشم خوابناك * كشته گردم غمزهء آن چشم خواب‌آلوده را * بىدرد دل بكوى تو كس منزلى نداشت * آنجا كسى نبود كه درد دلى نداشت هركس كه پى بسر دهان تو برده بود * در صورت تو يك سر مو مشكلى نداشت ديديم در طريق طلب صدهزار بحر * درياى عشق بود كه آن ساحلى نداشت ز آن در طريق عشق نكرديم ره غلط * كاين راه غير پير مغان كاملى نداشت از صاف و درد باده بنا كرد كاخ عيش * هركس كه دست و پاى در آب و گلى نداشت گر چشم او بغمزه مرا كشت باك نيست * هرگز شهيد عشق چنين قاتلى نداشت كامى نداشت بىتو غزالى ز عمر خويش * حاصل ، به غير محنت و غم حاصلى نداشت * زاهدا عرفان بدلق و سبحه و مسواك نيست * عشق پيدا كن كه اينها داخل ادراك نيست هركجا افروخت آتش برق استغناى عشق * غير بال جبرئيل آنجا خس و خاشاك نيست