ذبيح الله صفا

1417

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

پيراهنى ز شوق تو هركس نموده چاك * بيچاره دست من كه بجايى نمىرسد بهر سگان كوى تو دارم ، عجب مدار * گر استخوان من بهمايى نمىرسد اميد چند شكر كنى در جفاى يار * هر پادشه به حال گدايى نمىرسد * سرى داريم از شور جنون چون سيل صحرايى * دلى داريم مانند خيال تازه هر جايى چو بو در حلقهء زلف تو شب تا صبح مىگشتم * خوشا آن كوچه‌گرديها خوشا آن ذوق رسوايى ز شوق بيقرارى شعلهء جواله خواهم شد * مرا سيماب اگر كشته است از رشك شكيبايى تكلف بر طرف كردند ليلىطلعتان مجنون * مرا ديوانهء شهرى ترا پرشور صحرايى شب هجر از درازى كرد پيرم همچو صبح آخر * تو خود رفتى چو عمر اى بىوفا گويا نمىآيى پريشان‌گويى ما نيست بىصورت ز حق مگذر * كه ذكر حلقهء زلف تو ما را كرد سودايى بهر گلشن كه رفتم بىتو چون نى بس كه ناليدم * مرا بلبل فغانى خواند و گل هم گفت غوغايى بجان ما بگو اميد بارى هر كجا بينى * جناب يار را بسيار از ما عرض تنهايى 126 - فقير دهلوى مير شمس الدين شاهجهان‌آبادى متخلص به « فقير » از شاعران سدهء دوازدهم هجرى در هندست . وى از خاندانى بود كه نسب خود را بعباس بن عبد المطلب مىكشانيد و چون مادر شمس الدين علوى بود او خود را مير يعنى سيد ميخواند . ولادتش بسال 1115 ه در دهلى اتفاق افتاد و هم در آن شهر بفراگرفتن ادب و دانش همت گماشت و به زودى در نظم و نثر و دانشهاى ادبى خاصه علوم بلاغى ( معانى و بيان و بديع و عروض و قوافى ) از برگزيدگان زمان گرديد و چنان كه نوشته‌اند در آغاز پنجمين دهه از سدهء دوازدهم دست از وابستگيهاى اين جهانى بريد و جامهء فقر در بر كشيد و در همان روزگار پاى بجهانگردى گشود و بجانب دكن رفت و پنج سال در اورنگ‌آباد بماند