ذبيح الله صفا

1410

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

يك نفس گر درد را سرگرم بىتابى كنيم * بگذرد از چرخ هفتم نالهء شبگير ما ما بآهو ياد انداز « 1 » رميدن مىدهيم * كشور وحشت بود در پنجهء تسخير ما داغ را هرچند ما در سينه پنهان كرده‌ايم * گل ز داغ لاله ثابت مىكند تقصير ما لذت آوارگى در عاشقيها راحتست * گرد غربت شد گرامى خاك دامنگير ما * بهار بيخوديها كى بدل فكر خزان دارد * بوقت برگريزان گلستان در گلستان دارد ندارد بيم آفت هركه دارد جرأتى در دل * بصحرا گلهء شيران چه پرواى شبان دارد به روى بستر گل شبنم بىدست‌وپا بنگر * بيمن عشق از خورشيد تابان سايه‌بان دارد شراب لاله‌گون ما ندارد رنگى از سامان * ز خوناب جگر پيوسته بحر بيكران دارد گرامى چند فكر شعر گفتنها خلد در دل * تو خاموشى گزين لب را گشودنها زيان دارد * ما را همه نياز و ترا ناز داده‌اند * هر نغمه را برنگ دگر ساز داده‌اند بال سپند از مدد شعله بوده است * رنگ مرا ز روى تو پرواز داده‌اند مژگان او به چشم زدن ساخت كار دل * چنگل به قدر قوت شهباز داده‌اند هر صبح مهر روى ترا ديده سركشد * آيينه را بآينه‌پرداز داده‌اند راز نهان دل بدرآمد ز دست اشك * تا بال و پر بريده بپرواز داده‌اند * عمرم گذشت و ساكن ميخانه‌ام هنوز * خمها ز مى تهى شد و فرزانه‌ام هنوز هرچند فصل گل شد و باد بهار رفت * جوش نشاط هست بكاشانه‌ام هنوز گر محتسب شكست خم مى چه مىشود * ميريزد آب خضر ز پيمانه‌ام هنوز برداشتند شمع وز مشرق سحر دميد * من از نشاط وجد چو پروانه‌ام هنوز سوداى عشق درخور هر ظرف داده‌اند * مجنون به هوش آمد و ديوانه‌ام هنوز هرچند گشته از دل مجنون خراب‌تر * سيلست در كمينگه ويرانه‌ام هنوز بشنو گرامى اينكه نظيرى چه گفته است * « مردم گمان برند كه فرزانه‌ام هنوز »

--> ( 1 ) - انداز : طرز ، شيوه .