ذبيح الله صفا

1407

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

شعلهء نيرنگ حسنش تا چراغ خانه بود * جلوهء طاوس بال آفت پروانه بود شيشه امشب جز خراش نيمكش آهى نداشت * موج صهباى تو چين جبههء پيمانه بود عشرت امروز سامان غم فرداى ماست * خندهء دندان‌نما در كشت حسرت دانه بود در وطن صاحب‌هنر پامال بىقدرى شود * با صدف اينجا گهر چون آسيا و دانه بود آفرين عشق دوبينىها محال آمد محال * حرف پرويز و شكرشيرين كهن‌افسانه بود * جمعى نظر بمصحف رخسار او كنند * كز خون دل چو ديدهء عاشق وضو كنند كوثر كمند عشوه‌فگن خلد دام رزق * مشكل كه عاشقان سر همت فروكنند طرح نشست و خاست ندارد نماز عشق * تسليم سجده‌ييست كه در كوى او كنند بىخارى از جهان گل عشرت نچيد كس * سيراب اين چمن بنم آبرو كنند آن كيست آفرين كه ندارد هواى دوست * بخت شكفته را ز خدا آرزو كنند * دل ز غم فرسود و ريزد اشك از مژگان هنوز * توتيا شد گوهر و آبست در عمان هنوز برق جولانى كه بىپروا ازين گلشن گذشت * مىكند موج شكست رنگ گل طوفان هنوز صبحدم شايد دچار آن بهشت جلوه شد * از گل آيينه مىآيد نسيم جان هنوز در ازل يك جلوه تيغ افشاند شرم‌آلود من * مىكند چون غنچه زخم شوق دل پنهان هنوز در چنين وقتى كه منظورست طاعت آفرين * عشق مىبازد هوس با شاهد عصيان هنوز * حجاب حسن دارد اين‌چنين پيوسته بدخويش * حيا تعويذ بازو كرده نقش چين بر ابرويش اثرجوشيست ز آه كشتگان خنجر نازش * بود دست دعا گردى كه برمىخيزد از كويش چه خواهد كرد با ما سينه‌ريشان زلف مشكينى * كه مىريزد ختن جاى رقم در وصف گيسويش اگر از دل تراوش كم كند خوناب معذورم * كباب من ندارد اشك از بس گرمى خويش