ذبيح الله صفا

1402

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

جان روشن روى دلتنگى نبيند يك نفس * غنچه بودن نيست در طالع گل مهتاب را كرد افلاطون ز فيض باطن خم كسب فيض * ثابت از مستان تو هم تحصيل كن آداب را * ساقى من كه جهان مست ز ميخانهء اوست * آسمان حلقه‌بگوش خط پيمانهء اوست چشم از حيرت آن شعلهء فانوس خيال * گر شود صورت ديوار كه پروانهء اوست يار من با همه نزديكتر از خويشانست * كيست در عالم ايجاد كه بيگانهء اوست كعبه پيداست كه خالى ز اثاث البيت است * دل هركس كه تهى شد ز هوس خانهء اوست شمع‌رويى كه شب‌افروزى او در همه‌جاست * در هر خانه كه ديدم ره كاشانهء اوست همچو دريا كه ز مهتاب لبالب گردد * عالم آب پر از جلوهء مستانهء اوست يا رب آن مايهء آرام چه شورانگيزست * هركه را خواب برد گوش بر افسانهء اوست خودنمايى همه‌جا گرچه بود عيب ولى * داغم از حسرت آن شمع كه در خانهء اوست ثابت از دلبرى ليلى ما هيچ مپرس * عقل با اين عظمت عاشق ديوانهء اوست * مرد هردم قطع اسباب معيشت مىكند * هرچه مىافتد بدست تيغ قسمت مىكند برنمىدارد سرشك از داغهاى سينه چشم * طبع اين طفلان بسير باغ رغبت مىكند حسن بازارى نبيند پاكى دامن بخواب * صورت مخمل بهرجا استراحت مىكند دانهء زنجير ما مزد جنون من بس است * دل بيك بادام تا عمرى قناعت مىكند ترك چشمت مىدهد گر آب تيغ غمزه را * تشنهء خون خودم با من عنايت مىكند چشم او از كم‌نگاهى صبرم از دل مىبرد * ترك مفلس بيشتر در شهر غارت مىكند هستى او چون نماز بىوضو باطل بود * هركه ثابت در جهان بىمى اقامت مىكند * تا بكى مىكنى از بخل سيه محضر خويش * همچو خاتم چه زنى مهر بسيم و زر خويش عزت خاك ره عشق نگه مىدارد * سود اگر بر قدمم آبله چشم تر خويش بس‌كه در دام تو مانديم چو طوطى ديديم * صورت رنگ ز آيينهء بال و پر خويش