ذبيح الله صفا

1400

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

پيدا نشود در نظر از ضعف شبيهم * هرچند كه غربال كند گردهء تصوير گرم سفر شام فراقست مگر شمع * دارد به كف از داغ چراغ ره شبگير سيل آمد و صد خانه‌خرابى بسر آورد * ويرانهء من بود مگر قابل تعمير چون نيشكر از خشكى طالع چه نويسم * خورديم اگر مغز قلم گشت گلوگير جوياى توام دربدر و خانه به خانه * از شور جنون تا شده‌ام نالهء زنجير آب دم تيغيم و دل سخت تو فولاد * ما را نتوان كرد جدا از تو بشمشير از آتش غم نام تو دل را نرهاند * تب دور بتعويذ نگردد ز تن شير بر گردن من طوق چو قمريست خداساز * صد شكر سرم نيست برون از خط تقدير تا خرمن ما را سروكارست بآفت * صد مور بود در دل يك دانه چو انجير بر خاك شهيدان مس خود عرض نمودم * سيماب‌صفت گرچه نيم كشتهء اكسير فلس از تن ماهى نتواند كه كشد خار * كارم نبود در گره ناخن تقدير در پردهء دل غير وفا نقش نبندد * از پيش جفا گرچه شود گردهء تصوير پيوسته بلندست مقام سخن عشق * اين نغمه گهى بم نسرايند گهى زير چون شمع ز مشت گل من اشك روان بود * آن روز كه از عشق شدم قابل تعمير . . . * ز بخت تيرهء سودائيان عشق افسوس * گرفته است فلك را تمام شب كابوس چراغ مردم چشمش نمىشود روشن * كه شمع ديده خيالى ز صورت فانوس ز اعتدال مزاجى بهار منحرفست * كه كرده گل بهق اسود از تن طاوس عجب كه دم زند از ناله‌يى بنفحهء صور * ز حبس ريح ورم كرده كلهء ناقوس بسان بحر كه پيداست رعشه از تن او * نشان سقم عيان شد ز نسخهء قاموس مسام كاسهء سر از نخاله لبريزست * چنان كه روزن غربال پر شود ز سبوس مگر علاج رعاف شفق كند خورشيد * كه از سفيدهء صبح آورد گل شاموس درين زمان كه ز تأثير فقر و نادانى * كسى رجوع ندارد بطب جالينوس براى آنكه برد سدرهء تهىدستى * طلا به روى شكم مىكنند مغز فلوس برغم يافتن حيلهء بنى موسى * فتاد كار مريضان بزاهد سالوس دمادم از نفس صبح اول و ثانى * پديد شد برص از آسمان چو مردم روس