ذبيح الله صفا
1381
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
واژهها و تركيبها را از هر نوع كه باشد تابع خيال خود كند و براهى از معنى رسانى ببرد كه قريحهء او مىخواهد اما چه توان كرد كه مرغ خيال همواره بر ستيغهاى بلند مىنشيند و كميت لفظ حتى در زمين هموار هم بدشوارى راه مىپيمايد . هرچه دربارهء او بگويند و بخواهند اين حقيقت را نمىتوان انكار كرد كه در موج خيالات او گاه صافيها و پاكيزگيهاييست كه ناديده گرفتن آنها نوعى از بىانصافيست . پستيها و بلنديها در سخن بسيارى از شاعران عهد او ، خاصه در سرزمين او ، ديده مىشود اما سخنان بلند را هيچگاه نبايد فداى ضعفها و ناتوانيهايى كرد كه در مواردى ديگر بر گويندهء آنها دست مىدهد . ازوست : عصا باشد مددكار طريقت قامت خم را * مدار كارفرمايى بر انگشت است خاتم را به چشم شوخ تا كى عيبجوى يكدگر بودن * مژه بر هم زنيد و نشكنيد آيينهء هم را نشاط زندگى خواهى نم چشمى مهيا كن * همين اشكست اگر هست آبيارى نخل ماتم را نمايانست حال رفتگان از خاك اين وادى * ز نقش پا توان كردن سراغ خاتم جم را كجانديشان ندارند آگهى از راستان بيدل * ز انگشتست دايم ميل كورى چشم خاتم را * به مهر مادر گيتى مكش رنج اميد اينجا * كه خونها مىخورد تا شير مىگردد سفيد اينجا مقيم پارسايى باش پيش از خاك گرديدن * كه سعى هر دو عالم چون عرق خواهد چكيد اينجا محيط از جنبش هر قطره صد طوفان خون دارد * شكست رنگ امكان بود گر يك دل تپيد اينجا ز ساز الفت آهنگ عدم زد پردهء گوشم * نوايى مىرسد كز بيخودى نتوان شنيد اينجا درين وحشتسرا آيينهء اشك يتيمانم * كه در بىدست و پايى هم مرا بايد دويد اينجا كباب خامسوز آتش حيرت دلى دارم * كه هر جايى نوايى سوخت دودش سركشيد اينجا نياز سركشان حسن آشوب دگر دارد * كمينگاه تغافل شد اگر ابرو خميد اينجا بلندست آنقدرها آشيان عجز ما بيدل * كه با سعى شكسته بال و پر نتوان رسيد اينجا * هوس نماند ز بس عشق خامكارم سوخت * خوشم كه شعلهء اين شمع خارخارم سوخت چو موم دوريم از جلوهگاه شمع وصال * اشارهييست كه نتوان جدا ز يارم سوخت