ذبيح الله صفا
692
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ازو ديدم در حدود نههزار بيت غزل و چند رباعى و قطعه و مفردات دارد و نمىدانم آنچه دربارهء سرنوشت اشعارش نوشتهاند تا چه ميزان با حقيقت همراهست . شعر او ساده و به طرز وقوعست . ازوست : سنگى بعالم كو كزو بر سر نخوردم بارها * كو مشت خاكى كز غمش بر سر نكردم بارها آوردهاند آن ماه را بهر عيادت بر سرم * چون از طبيبان خواستم درمان دردم بارها يكدم من ديوانه را آرام نبود بىرخش * تا گرد كوى آن پرى شبها نگردم بارها از بس كه ياد قامتش هردم كنم ، سرو سهى * چون بيد لرزد در چمن از آه سردم بارها منسوبهء نرد فلك يكباره نى بر هم زنم * اشكى بساط چرخ را درهم نوردم بارها * پنداشتم كه ساقى ما مست باده است * او مست حسن بود كه بى خود فتاده است نيك و بد زمانه ندانست شوخ من * جانم فداش باد كه او ترك ساده است بگشاد يار چاك گريبان خويش را * بر روى ما خدا در رحمت گشاده است بخرام سوى باغ و ببين سرو در چمن * كز بهر خدمت تو بيك پا ستاده است حاصل ز آدمى نشود مثل او پديد * گويا فرشتهخوى من از حور زاده است اشكى ، شنيد در حق من قول مدعى * ورنه مرا براى چه دشنام داده است * هرگه ز رخ غبار ره از آستين برد * گرد غمم ز خاطر اندوهگين برد از شوق جان فدا من بيدل كنم روان « 1 » * هرگه كه يار دست سوى تيغ كين برد از روى ناز جانب من چون نگه كند * آن مه بيك نگاه ز من عقل و دين برد از رشك خون شود جگر آهوان چين * گر بوى زلف يار صبا سوى چين برد اشكى نهد به خاك درت روى زرد را * تا از سگ تو منت روى زمين برد * از چشم من درازى شبهاى تار پرس * بىخوابى من از مژهء اشكبار پرس اى باد اگر بجانب كويش گذر كنى * حال دل رميدهء ما ز آن نگار پرس
--> ( 1 ) - روان : بسرعت و بچابكى .