ذبيح الله صفا

1375

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نديده‌ام و آنچه از شعرش نقل مىكنم منتخبى است از بياض ميرزا بيدل ( بشمارهء 803 ، 16 و 802 ، 16 . Add كتابخانهء موزهء بريتانيا ) و بهارستان سخن مير عبد الرزاق ، و غلامعلى آزاد و محمد قدرت الله گوپامو فردها ( تك‌بيتها ) ى متعددى ازو انتخاب كرده‌اند . كلامش پخته و خالى از عيبهاى لفظى است و در ديگر ويژگيهاى شعر با هموطنان همزمان خود تفاوت بسيار ندارد . از اوست : بهم نايد چو گل از خندهء شادى دهان ما * چه خوش‌نامى برآمد اللّه اللّه از زبان ما بسر داريم سوداى گل ديدار خورشيدى * كه چون شبنم همه چشم است بار كاروان ما فسون حيرت حسن تو تا مهر خموشى شد * بود از بوى گل يك پرده نازكتر فغان ما * بيهوده دل دردكشان وسوسه‌ناكست * از يك قدح باده حساب همه پاك است از خوشهء انگور عيان شد كه درين باغ * شيرازهء جمعيت دلها رگ تاكست * برخش بيخودى تا عرش از يك تاختن رفتم * تو هم زاهد اگر مردى بيا اينجا كه من رفتم نهادم سر بدرگاه و شدم محو تماشايت * تو بيرون نامدى از خانه من از خويشتن رفتم نشد آن بىوفا يكرنگ با من چون گل رعنا * در اين گلشن به او « 1 » هرچند در يك پيرهن رفتم مرا چون زين معما هيچ مضمونى نشد روشن * بسرحد عدم آخر بفكر آن دهن رفتم چو برق از بيقراريها گزيرم كى بود سرخوش * در آغوش تپش رفتم بهر منزل كه من رفتم * ز آبادى فزايد شور سودا در دماغ من * سواد شهر مشك‌سوده افشاند بداغ من چه پروا عاشق وارسته را از آفت دوران * كه باشد آستين چون غنچه دامن بر چراغ من فزايد كاوش غم جوش شورانگيز سودا را * كه ناخن جلوهء ابرو كند بر چشم داغ من ز بس هر لحظه دوران سخت گيرد كار بر عيشم * سزد چون لعل اگر مى سنگ گردد در اياغ من برنگى جسته‌ام از خويش سرخوش در شب هجران * كه وحشت با چراغ برق مىگيرد سراغ من

--> ( 1 ) - به او ، بجاى با او !