ذبيح الله صفا
1344
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از پى ضبط فغان بر دل گرفتم راه را * در گره بستم چو اخگر شعلههاى آه را صبح اقبال هما از استخوان طالع شود * نيست جز سختى نصيبى مردم آگاه را مدتى شد آرزومند عتاب قاتليم * ما به روى تيغ مىبينيم دايم ماه را در زمستان جبهء درويش باشد آفتاب * پوستين گرم اگر مغرور دارد شاه را اينقدر بر خرمنم اى برق مىتازى چرا * در جهان مگذار از هستى نشان كاه را در ضلالت تا نيفتادم سعادت رونداد * راهبر پيدا نشد تا گم نكردم راه را يك نفس غافل مشو از حيلهء دنيا على * از قفا شيرى نهان مىآيد اين روباه را * كرديم رفو از پر خود چاك قفس را * بستيم برو اين همه درهاى هوس را از آبلههاى دل فريادپرستان * يك آبله در كام و زبانست جرس را اين صافدلان محرم تسخير نسيمند * زنجير بود جوهر آيينه نفس را صد لخت جگر از دهن چاك فگنديم * آراستهايم از چمن عشق قفس را از شحنه مينديش و ز پيمانه مپرهيز * بىآب كند آتش مى تيغ عسس را آميزش غم با دل عشاق گرانست * گيرايى صحبت نبود شعله و خس را پابند هوس حاجت زنجير ندارد * دامست همين موج عسل پاى مگس را در چشم صدف آب روان ريگ روانست * لبتشنهء زحمت نخورد شربت كس را در شهر فنا هم ننموديم اقامت * از بسكه على تيز جهانديم فرس را * نكويى گر رود زين بحر نيكوتر شود پيدا * چو گيرد قطرهيى راه عدم گوهر شود پيدا بطاعت كوش گر عشق بلاانگيز مىخواهى * متاعى جمع كن شايد كه غارتگر شود پيدا ز رفتن وانخواهم ماند در راه طلب هرگز * چو شمع ار خارهاى پاى من از سر شود پيدا بپيرى سعى كن گر در جوانى رفت كار از دست * زر گمگشته در آتش ز خاكستر شود پيدا غبار خاطر داناست اظهار هنر كردن * صفا برخيزد از آيينه چون جوهر شود پيدا برنگ ابر پنهانست دريا در غبار من * اگر خاك مرا جويند چشم تر شود پيدا على شعرم بايران مىبرد شهرت از آن ترسم * كه صائب خون بگريد آب در دفتر شود پيدا *