ذبيح الله صفا
1337
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* مينا بلند شد كه ز خود واكند مرا * گردن كشيد خضر كه پيدا كند مرا چون قطره آرميدگيم عقدهء دلست * بيطاقتى كجاست كه دريا كند مرا او داده با دو دست سر خويش را برون * از روزن دلم كه تماشا كند مرا شوكت كجاست شوق جنونى كه تا ابد * بيهوده گرد كوچهء دلها كند مرا * ره كى بود بخلوت ناز تو آه را * بيرون كند ز آينه عكست نگاه را از بهر خواب ديدن زلف تو شام هجر * خواباندهام بنكهت سنبل نگاه را شد تكيهگاه راحت ما سنگ كودكان * از كهربا بكوه بود پشت كاه را راهى كه كوتهست درازست بىرفيق * باشد دو پاى تيغ دو دم قطع راه را بيداردل كسيست كه وضع ملايمش * گيرد بموم آينهء صبحگاه را دير و حرم بديدهء روشنگهر يكيست * پيچيده چون دو رشته بهم اين دو راه را مستم ز صاف بادهء لعلى كه كرده است * آلودهء شراب حرير نگاه را شوكت ز فيض همت خود بارها بهم * آميختم چو شير و شكر مهر و ماه را * آنجا كه بود منزلم از بودنشان چيست * حيرت بمكانى كه مرا برد مكان چيست آيينهام از نور نظر مىكشد آزار * تا عاقبت كار من از همنفسان چيست ابناى جهان را دل بيدار نباشد * اين قافله را بار بجز خواب گران چيست كيفيت غفلت چو بود باده چه حاجت * چون هست گرانجانى ما رطل گران چيست كارت بخموشى كشد از گفتن بسيار * جز قطع سخن حاصل اين تيغ زبان چيست شوكت گذر از اطلس افلاك چو مردان * آرايش خود اينهمه مانند زنان چيست * نگه شوخ تو مست از مى آرام بود * گردش چشم تو باليدن بادام بود بادهء لعل لبت نشأهء رنگين دارد * خط ياقوت درين بزم خط جام بود نيست از لطف به من نيمنگاهى كه تراست * مژهات چون بهم آيد لب دشنام بود بسكه از حلقهء احباب رميده است دلم * قطرهء باده بچشمم گره دام بود