ذبيح الله صفا
688
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كند كنج تنهائيم دل هوس * ندارد سر صحبت هيچكس ندارم سر همدمان بيشوكم * اگر راست پرسى سر خويش هم دريغا كه پردهنشينان راز * نرفتند جايى كه آيند باز ز آشفتگى چون بر آن خاك درد * فتادم چو خاك و نشستم چو گرد بر آن خاك فرياد كردم بسى * بگوشم نيامد جواب كسى بسا نو كه كهنه شده در جهان * همان كهنه پير جهان نوجوان دلا عبرتى گير از حالشان * فرو شو زمانى در احوالشان بگير آتشى از سفالينهجام * زن آتش در اوراق دفتر تمام چه خسبيم ايمن درين مرحله * كه مانديم تنها و شد قافله نماند درين مرحله هيچكس * تفاوت بود ليك در پيشوپس گذشته چنان شد كه گويى نبود * رود نيز آينده چون رفته زود پسوپيش اين راه چون اندكيست * رونده اگر پيش و گر پس يكيست ز ياران دو گامى اگر واپسم * نه بس دير مانم ، بديشان رسم ندانيم ازينجا كجا مىرويم * چرا آمديم و چرا مىرويم دريغا كه نابرده راهى بجاى * بناكام بايد شدن زين سراى ندانسته راز جهان مىرويم * چنان كآمديم آنچنان مىرويم ز انديشه خون شد جگرها بسى * ولى حل نكرد اين معما كسى كس از سرّ اين پرده آگه نشد * خرد را بدانش به دو ره نشد سخن چند گويى ز اندوه و درد * سخن بشنو ، اين طرز را درنورد مجو رهنمايى ز پندار عقل * كه اين كار عشق است نى كار عقل چو با عشق گردد دلت آشنا * شود از صفا جام گيتىنما اگر رخت در كوى مستى برى * ازين نيستى ره بهستى برى چه خوش گفت پير خرابات دوش * گرت محنتى هست جامى بنوش بنه بر كف آيينهء جام را * كه در وى ببينى سرانجام را همان به كه افتى بميخانه مست * بشويى بمى دست از هرچه هست بيا ساقى بزم مستان ، بيا * بيا قبلهء مىپرستان ، بيا