ذبيح الله صفا
1335
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
رغبت مىنمود و اكثر اوقات را بعزلت در آن مقام بسر مىبرد و رفته رفته برياضت و انزوا افزوده ترك معاشرت با خلق نمود و بسيار كم تكلم كردى و در دو سه روز يك بار بلب نانى اكتفا و افطار نمودى ، سخافت بدن و گدازش تن از حد درگذشته بود و همان نمد كه در خراسان پوشيده چنان دريافت شد كه در مدت سى و چهار سال تبديل نيافته بعد از رحلت از تن او برآورده كفن پوشانيدند . . . » [ تذكرهء حزين . ] وفاتش بسال 1107 ه در اصفهان اتفاق افتاد و او را در همان مزار كه شيخ محمد على حزين نام برده به خاك سپردند . وى همچنانكه ديديم ، مردى وارسته بود و اين حالت وارستگى و رهايى از بستگيهاى اين جهانى را هرچه سالمندتر مىشد ريشهدارتر و استوارتر مىساخت . شعر شوكت نيز تابع همين حالت وارستگى و شكستگى حال او بود ، وى در حقيقت گويندهييست كه در عالم بىمنتهاى خيال سرگشته است ، هرچه سرود و هر تركيبى كه در گفتارش به كار برد معنيها و تركيبهاى تازهييست كه بر پايهء تخيلهاى او استوارست ، تشبيههاى وهمى و استعارههايى كه بر خيال - هاى ژرف بنا شده باشد در كلامش بسيار زياد است چنان كه بواقع بالادست ميرزا جلال اسير و همطرازان او رفته و در همان درجه از خيالپردازى و نازكانديشى است كه عبد القادر بيدل بدان رسيده ، و به همين سبب است كه گاه رسيدن بكنه مقصود او در بعضى از بيتهايش دشوارست و اين گونه سخنهاى او در بادى امر بىمعنى به نظر مىآيد اما چنين نيست ، بايد بنازك خيالى او بود تا بخيالهاى نازكش رسيد و بمقصودش پى برد و يا به همان عالم توهمهاى او وارد گشت و مانند او شد تا سخن او را گاه بواقع و گاه بتقريب دريافت ؛ و پيداست كه اين نوع شاعرى نازلترين نوع آنست . كمتر كسى از نويسندگان احوالش توانسته است مانند مير عبد الرزاق خوافى در بهارستان سخن اين حالت از كلام شوكت را توصيف كند ، آنجا كه نوشته است « در فن شعر معنىآفرين صاحب تلاش است بلكه در جلوهگاه سخنگسترى چنين نازكخيال خوشفكر چهرهنماى وجود نگشته . كلامش