ذبيح الله صفا

1328

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

صفايى داشت بزم عشرتم از تاب رخسارى * غبار خاطرم گرديد گرد ماهتاب امشب كجا شمعى ز رشك آن گل رخسار مىسوزد * كه دارد بال و پر پروانه از موج گلاب امشب مكن عرض تمنا كر سؤال ما سبك‌مغزان * گرانى مىكند بر آن لب نازك‌جواب امشب ز پا ننشست ساقى تا بما ننمود زاهد را * بدستى سبحه و دست دگر جام شراب امشب ز بس جوش تپيدنهاى دل برده است آرامم * چو شمع كشته دارم حسرت يك چشم خواب امشب تغافلهاى او را از خدا خواهم كه جز راقم * ز ناكامى كس ديگر نباشد كامياب امشب * طالع فتحى كه در تركست با تسخير نيست * مىكنم نازش باقبالى كه عالمگير نيست شكوهء زيرلبى آخر بجايى مىرسد * نالهء ما گرچه كوتاهست بىتأثير نيست كى درشتى چارهء بىتابى اشكم كند * گرچه باشد نرم تيغ موج سوهانگير نيست نشنود افسانهء دنياپرستان گوش ما * خواب اين شوريده‌مغزان قابل تعبير نيست ساده‌لوحى بين كه چون خضر و سكندر عمرها * بوده‌ام سرگشتهء آبى كه در شمشير نيست با تنك‌ظرفان نمىگوييم حرف عشق را * جاى اين مى شيشه و پيمانهء تصوير نيست نامه‌ام از بيقراريها به آن كو زود رفت * تا قيامت گر نمىآيد جوابم دير نيست خوش‌نگاهان برنمىدارند چشم از چشم هم * نيست آهويى درين صحرا كه آهوگير نيست غير اشك ما كه شوخى مىكند راقم كجا * ديده‌اى طفلى كه در دامان مادر پير نيست * جوش حيرت پردهء خواب دل بيدار شد * آب در آيينهء ما سبزهء زنگار شد با وجود آنكه مىريزد غبار از ديده‌ام * هركجا دامن فشاندم ابر دامن‌دار شد در هواى آن گل رخسار امشب در چمن * بس‌كه ناليديم گل در چشم بلبل خوار شد يك نفس رفتى و از بس بيقراريهاى دل * سينه تا لب ز آمد و رفت نفس افگار شد گرچه نگشودى ازين گلشن به روى من درى * اين‌قدر ديدم كه چشمم رخنهء ديوار شد هيچكس نشنيد حرف توبه‌يى از من درست * با وجود آنكه حرفم صرف استغفار شد كامرانيهاى دنيا تلخكامى آورد * راحتم كم نيست تا ناكاميم بسيار شد فيض آسايش نباشد در پناه خويش هم * بر سر ما سايهء ديوار ما ديوار شد گر درى نگشود از چاك گريبان بر دلم * سينه‌ام از سنگ طفلان دامن كهسار شد