ذبيح الله صفا
1324
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مىرسد از نالهء بلبل به گوش * قصهء من چون خبر گلفروش ( از مثنوى بينش ابصار ) نوبهار آمد كه برگ عيش رويد از زمين * ابر مانى گردد و صحرا نگارستان چين شور مجنون تازه گرديد از صفاى كوهسار * شد رگ هر سنگ چون مژگان ليلى دلنشين در چمن يك گل زمين خالى ز اهل شوق نيست * ديدهء نرگس هم از شبنم بود مردمنشين شد خيابان فيضبخش از لاله يعنى صبح را * كى بود با چاك پيراهن صفايى اينچنين روز شد از رنگ گل رخسار خوبان ختن * شب بود از بوى شبو نافهء آهوى چين شام را كز رنگ گل خون شفق بر گردنست * جامهء صبح است در بر از بهار ياسمين ابر از گلزار مىپرسد نثار من كجاست * از شكوفه باد مىگويد زرافشانى ببين روى گلشن را كه خط سبزه دارد خوشنما * سايهء هر برگ گل گرديده خال عنبرين نوبهار از بس لطافت داده طبع خاك را * عكس گل گردد چو افتد سايهء گل بر زمين غنچهوارى هر حباب از رنگ و بو پر مىشود * چون شود آيينه آب و گل بود آيينه بين نيست خالى از تماشا خواه گلشن خواه دشت * ديده در هر گوشه دارد بزم عيشى در كمين در چمن بر ياد سرو و گل بشبها مىكنند * قمرى و بلبل بهم طرح غزل در يك زمين « 1 » آن لب ميگون كه دارد لعل رنگ آتشين * هست در چشمم خيال او چو در خاتم نگين چشم نرگس از نگاهت ناز را گلدستهبند * شاخ سنبل هر شكنج طرهات را خوشهچين چند بر شمشاد پيچى رشتهء مرجان مها * شانه از مژگان عاشقكش بزلف عنبرين باز كن بند نقاب از چهره اى صبح اميد * تا بوصلت بر نگه دل را كنم سبقت گزين شب كه از مى برفروزى روى آتشناك را * مىشود پروانه در مهتاب خاكسترنشين مىروى در بزم غير و هر نفس در سينهام * حسرتافزاتر بود از صد نگاه واپسين بسكه هر سو داده عشقت سر برسوايى مرا * سرنوشتم چون نگين پيداست از لوح جبين بستهام لب از شكايت هرچه مىخواهى بكن * خواهش معشوق باشد عاشقان را دلنشين . . . * حكايتهاست بر لبها نمىدانم بيانش را * همين دانم كه مىگويند مردم داستانش را
--> ( 1 ) - زمين ، به معنى زمينه ( ؟ )